ایرانیان

تازه های این بخش ایرانیان

فروشگاه

10 داستان کوتاه بسیار جالب و آموزنده

نویسنده: احمد اعجازی

10 داستان کوتاه بسیار جالب و آموزنده

داستان کوتاه بسیار جالب,داستانهای کوتاه بسیار جالب,داستان کوتاه خیلی جالب,داستان کوتاه خیلی جالب,داستان کوتاه و بسیار جالب,داستانهای کوتاه و بسیار جالب,داستان های کوتاه خیلی جالب,داستان کوتاه و خیلی جالب,پنج داستان کوتاه بسیار جالب و آموزنده,داستان کوتاه آموزنده جالب,داستان کوتاه آموزنده از بزرگان,داستان کوتاه آموزنده,داستان کوتاه اموزنده و زیبا,داستان کوتاه اموزنده جدید,داستان کوتاه آموزنده دینی,داستان کوتاه آموزنده کودکانه,داستان کوتاه آموزنده و جالب,داستان کوتاه آموزنده برای کودکان,داستان کوتاه آموزنده انگلیسی,داستان کوتاه عاشقانه,داستان کوتاه کودکانه,داستان کوتاه انگلیسی,داستان کوتاه طنز,داستان کوتاه فارسی,داستان کوتاه زیبا,داستان کوتاه ایرانی,داستان کوتاه خارجی,داستان کوتاه چخوف,داستان کوتاه عاشقانه غمگین,

10 داستان کوتاه بسیار جالب و آموزنده

داستان های کوتاه جالب و آموزنده برای شما آماده شده است .

 

1- جوجه ها سر سفره ناهار گفتند:« آخرش کبدمون از کار می افته، چرا باید هر روز ناهار و شام تخم مرغ بخوریم و حتی یک بار هم یک ناهار درست و حسابی نداشته باشیم؟!»، خروس سرش را پایین انداخت، در چشمان مرغ اشک جمع شد و به فکر فرو رفت، آنها فردا ناهار مرغ داشتند.
2- مادر گفت:اگر غذات رو نخوری می گم «لولو» بیآد بخورتت، کودک باز هم گریه کرد،مادر داد زد:«لولو» بیا!، لولو آمد، کودک خندید. مادر گفت:« لولو! واقعاً ما لولوها بچه هامون رو باید از چی بترسونیم؟!»
3- از صبح تا شب سیب می خورد،هر سیب که تمام میشد سریع به سراغ سیب دیگری می رفت،تنها امیدش پیدا کردن یک کرم سیب دیگر بود … اما ناگذیر با یک کرم دندان ازدواج کرد!
4- هر چقدر به دوستانش گفت این کشتی من سی- 130 و توپولف نیست، فایده نداشت، دیگر دوستانش سوار کشتی اش نمی شدند … و به همین دلیل بود که کارتون یوگی و دوستان یک دفعه و ناگهانی تمام شد.
5- دوستش می خورد و می خوابید اما او پله های ترقی را یکی یکی و با زحمت بالا می رفت، به جایی رسید که دیگه بالا رفتن از پله ها براش ممکن نبود، ناگهان صدای دوستش را از آن بالا بالاها شنید:« دیدی آسانسور ترقی هم وجود داره ؟!»
6- پروانه در میان گل ها بود و او محو زیبای اش شده بود، ناگهان مشتی بر صورتش فرو آمد:« مگه خودت خواهر مادر نداری!»
7- تخته پاک کن گفت:« الآن تو را پاک می کنم.»، اما تنها کاری که کرد این بود که همان چند خط سفید روی تخته سیاه را هم از بین برد.
8- دماغش را عمل کرد، حالا به جای اون دماغ گنده یه دماغ کوچولوی سربالا داشت، دو روز بعد از گرسنگی مرد، مادرش صد دفعه بهش گفته بود که عمل جراحی بینی مخصوص آدماست نه فیل ها!
9- مگس کش سوسک رو کشت، اما هیچ کس او را به خاطر سوء استفاده از اختیاراتش محاکمه نکرد.
10- تمام پل های پشت سر رو خراب کرده بود، عادتش بود که از هر پلی که رد میشه اونو خراب کنه و برای برگشتن از هواپیما استفاده کنه!

نظرات کاربران
بدون دیدگاه

مطالب تصادفی

ایستگاه سلامت