ایرانیان

تازه های این بخش ایرانیان

فروشگاه

گزارشی از داخائو؛ مردگانی که زندگی می کردند

نویسنده: علی باستانی

گزارشی از داخائو؛ مردگانی که زندگی می کردند

 

داخائو,بازداشتگاه داخائو,زندان داخائو,تاریخ داخائو,کشتار داخائو,کمپ داخائو,بازداشتگاه داخائو,دانلود کتاب بازداشتگاه داخائو,مردگانی که زنده شدند,مردگانی که زنده شدند,مردگانی که زنده شدند,گفت وگو با مردگانی که زنده شدند,خاطرات مردگانی که زنده شدند,عکس مردگانی که زنده شدند,خاطرات مردگانی که زنده شدند,عکس های مردگانی که زنده شدند,گفتگو با مردگانی که زنده شدند,دانلود کتاب مردگانی که زنده شدند,

 

«درگیر جنگ تازه ای هستیم. آدمیان از بمب های ما جان سالم به در نخواهندبرد. مردم را از سرزمین دلخواهشان که نسل بعد از نسل در آن زیسته اند، ریشه کن می کنیم. به جای نان، این ریشه کن شدگان از ما خاک و سنگ تحویل می گیرند. برای ملتی بزرگ، افتخارآمیز نیست وارد نبردی در دوازده هزار کیلومتری وطن امن خود شود.»

این نوشته مارتا گلهورن در گاردین و در سال 6691 چاپ شد. در خود آمریکا، هیچ روزنامه ای به چنین گفتمان هایی نزدیک نمی شد که به شیوه ها و انگیزه های سیاسی آمریکا ربط داشته باشد. دستگاه حکومت لیندون جانسون، رییس جمهوری وقت آمریکا، به خانم گلهورن دیگر اجازه نداد و ویتنام جنوبی بازگردد.

مارتا، همسر ارنست همینگوی، زاده سنت لوییس ایالت میسوری از پدری پزشک و آزادی خواه و مادری هوادار برابری زنان است. در جریان جنگ های آزادی خواهانه اسپانیا، راه گزارشگری را ایفت. در گزارش هایش برای مجله «کولی یر» شیوه ای را برگزید که آمیزه ای از تندی و مهر به مردم بود: شلیک گلوله از دل! در 1943، وقتی ورود زنان به جبهه ممنوع بود، در یک کشتی بیمارستانی و جنگی پنهان شد و همراه سربازان پا به جهنم نورماندی گذاشت.

سال بعد، از نخستین گزارشگرانی بود که خود را به اردوگاه آدم سوزی داخائو رساندند.
پس از جنگ دوم و در انگلستان در هفتاد و پنج سالگی از اعتصاب معدن کاران در سال 1985 گزارش تهیه کرد: از این کوره ده به کوره دهی دیگر در ولز سفر کرد و به حرف های خانواده های معدن کاران گوش سپرد. در هشتاد سالگی به پاناما سفر کرد تا از تهاجم ارتش آمریکا به آن کشور برای دستگیری ژنرال نوزیه گا، دست نشانده پیشین کاخ سفید گزارش تدارک کند. خانه به خانه با جان به در بردگان حاشیه شهر پاناماسیتی حرف زد.

حیف است به یاد نیاوریم که این متن از جانبداری خالی نیست. وقتی می نویسد درون هواپیما کسی دل دیدن بیرون را نداشت، کاش دلیل این بی میلی را هم می نوشت: پس از تسلیم آلمان نازی، نیروهای متفقین یک هفته شهرهای آلمان را با هر وسیله در دسترس، خمیر کردند.

***
از روی خاک آلمان که می گذشتیم، کسی از پس پنجره ها دل دیدن بیرون را نداشت. شاید کسی هم هوس دیدن دوباره آلمان را نمی کرد. همه این سرزمین را با بیزاری و بیماری پشت سر می گذاشتند. کسی از مردم آلمان حرفی نمی زد. آنان به گذشته ها پیوسته بودند. چیز گفتنی در مورد آنان وجود نداشت. یک سرباز رو به من گفت: «کسی حرف ما را باور نمی کند.» همه، حرف او را تایید کردند: «کسی حرف هایمان را باور نمی کند.» سرباز کنار دستی پرسید: «خانم، شما کجا اسیر شدید؟» گفتم: «من فقط قاچاقی سوار شده ام. خیال دارم داخائو را ببینم.» سرباز دیگری ناگهان گفت: «چه باورمان بکنند، چه نکنند، ما باید حرف بزنیم.»

پشت ردیفی از سیم خاردار و موانع برق دار، زیر آفتاب اسکلت هایی نشسته بودند و شپش تنشان را می جوریدند. نه سنشان معلوم بود، نه حالت چهره شان. همه به هم شبیه بودند و گمان نمی کنم هرگز شبیه آنان را بتوان جایی دید. از یک بنای جادار، شلوغ و خاک خورده در میان ردیفی از اتاقک های زندان چوبی گذشتیم تا به بیمارستان برسیم. در دالان، اسکلت پرتعدادتری هم نشسته بودند. بوی بیماری و مرگ از تنشان بیرون می زد. ما را دیدند. تکانی به خود اما ندادند. از پوست زرد و زبری که بر استخوان صورتشان کشیده شده بود، واکنشی دیده نشد.

مردی که خود را به دفتر پزشک رساند، لهستانی بود، با نزدیک به 190 سانتیمتر قد و حدود چهل و پنج کیلو وزن. پیراهن راه راه زندانیان به تن و کفشی بدون بند به پا داشت. پتویی را دور پاها می پیچاند. چشمانی درشت، حیرت زده و بیرون زده از چشم خانه داشت. فک های استخوانیش گویی می خواست از پوست گونه بیرون بزند. در میان آخرین محکومان به مرگ، از بوخن والد او را به داخائو آورده بودند. پنجاه واگن باری پر از اجساد هموندان او، حالا بیرون اردوگاه متوقف بود. در سه روزی که گذشت، نظامیان آمریکایی تلاش کردند ساکنان منطقه داخائو را به دفن کشتگان وادارند.

قطار که به اینجا رسید، نظامیان آلمان در واگن ها را بسته نگه داشتند و گذاشتند اسیران درهم فشرده از بی هوایی، تشنگی، خستگی و گرسنگی رفته رفته جان دهند. با تمام قدرت فریاد زدند، سعی کردند به بیرون راه باز کنند و جان به در ببرند؛ اما بیهوده. نظامیان، زمان به زمان به درون واگن ها شلیک کردند تا فریادها را خاموش کنند.

مردی را از زیر توده جنازه زنده بیرون کشیدند. روی استخوان هایی که زمانی پایی او بودند، با زحمت ایستاد و به حرف آمد. خیلی زود اما به گریه افتاد. آنچه از چهره اش مانده بود، حالا از درد یا از غم یا از هول درهم آمد: «همه، مرده اند. کسی جان به در نبرده. از من چیزی دیگر باقی نیست. زنده ام، اما جانی ندارم. آشنایانم همه نیست شده اند.»

پزشک لهستانی که همین جا پنج سال اسیر بود، به مرد گفت: «چهار هفته که بگذرد، به زندگی بر می گردی و سر پا می شوی.» راست می گفت. شاید آبی زیر پوست او برود و جانی بگیرد. باور اما نمی توان کرد هرگز نور امید به این چشمان خیره بازگردد. این دکتر شاهد بیداد نظامیان آلمانی بود و کاری از دستش بر نمی آمد.

اسیران پیشین، همه به یک شکل و زیرلبی حرف می زدند. لبخندی عذرخواه به لب داشتند. گویی در نقل آن همه ستمن فرت انگیز برای دیگرانی که خبر نداشته اند و اکنون با فاجعه داخائو برخورده اند، سهمی داشته باشند. دکتر می گفت که این جا عوامل نازی، تجربه های علمی عجیبی کرده اند: «پژوهشگران آلمانی توانستند اندازه طاقت خلبانان در برابر نبود اکسیژن را دقیق برآورد کنند و دریابند آنان تا چه ارتفاعی را در آسمان می توانند تاب آورند.

استوانه ای را از اکسیژن خالی کردند و اسیری را در آن گذاشتند؛ مرگی پرشکنجه! دریافتند، انسان پانزده دقیقه بدون هوا بیشتر زنده نمی ماند. برای این آزمایش باید هشتصدی نفری را از بین برده باشند. نیز کشف کردند که انسان در ارتفاع بیش از یازده کیلومتر بدون اکسیژن می میرد.»

– برای آزمایش، چه کسانی را انتخاب می کردند؟

– هر اسیری که سلامت تر باشد. تندرست ترین زندانیان نامزد می شدند.

امکان مرگ البته حتمی بود.

شرم داشتیم که به هم نگاه کنیم. حال ما وصف پذیر نبود. بیشتر از خشم، احساس شرم می کردیم؛ شرم از درنده خویی انسان در برابر انسان: «تجربه هایی هم در زمینه ماندن در آب کردند. می خواستند برای نمونه بدانند خلبانان وقتی در آب، مثلا در تالاب ها، سقوط می کنند چقدر می توانند مقاومت کنند. زندانیان در چلیک های بزرگی جا می دادند که آب تا چانه آنان برسد. روشن شد که تن آدم تا دو ساعت و نیم در آب هشت درجه زیر صفر طاقت می آورد. حدود ششصد نفر را در این آزمایش ها تلف کردند. آنان که خیلی زود غش می کردند، باید چند روز بعد تا سه بار این شکنجه را تاب می آوردند.»

یک پزشک لهستانی آزمایش بیماری مالاریا روی اسیران را دیده بود. یک پزشک آلمانی، روی زندانیان داخائو تجربه های زیادی در زمینه بیماری های استوایی کرده بود. کار او، یافتن راه هایی برای ایمن کردن سربازان آلمانی در برابر مالاریا بود که به سرزمین های استوایی اعزام می شدند. او یازده هزار زندانی را به ویروس مالاریای نوع سوم آورده کرد. نرخ ابتلا به بیماری و مرگ در میان آنان چندان بالا نرفت. با این حال ضعف ناشی از بیماری و گرسنگی پس آن، همه را به نیستی کشاند.

در ضمن یک روز که محققان آلمانی خیال آزمونی متفاوت داشتند، سه زندانی بر اثر تجویز اضافی پیرامیدون مردند. به هر حال آنان هرگز به کشف داروی ضدمالاریا نرسیدند.

در اتاق جراحی، در انتهای راهرو، پزشکان لهستانی دفتری را یافتند که در آن برخی از جراحی های پزشکان اس اس ثبت شده بود که بیشتر شامل جراحی های عقیم سازی بودند. زندانیان به اجبار باید برگه ای را امضا می کردند که در آن پیامدهای این جراحی را پذیرفته اند.

جراح لهستانی اردوگاه فقط چهار دندان جلویی در فک بالایی داشت. یک نگهبان، زمانی با مشت به صورت او زده بود. گفته بود امروز دوست دارم دندان خر کنم. برای آن جراح و ساکنان دیگر اردوگاه چنین هوس هایی تعجب انگیز نبود. می گفتند کارهای دیوانه وار آنان برای ما عادی بود. در طول دوازده سال، به کارهای وحشیانه شیوه مندی که در این اردوگاه جریان داشت، خو گرفته بودند.

گزارشی از داخائو؛ مردگانی که زندگی می کردند

جراح لهستانی اجرای آزمایش دیگری را هم روایت کرد که می گفت خیلی آزاردهنده بود و البته بدون نیاز و نتیجه: هوس کردند روی کشیشان لهستانی آزمایش کنند. کار نزدیک به دو هزار کشیش به داخائو کشید که هزار نفر از آنان جان به در بردند. پزشکان نازی، میان عضله و استخوان ران آنان محلول باکتری قارچی تزریق می کردند. پا خیلی زود دچار دمل چرکی می شد و تب و درد کشنده ای ایجاد می کرد.

پزشک لهستانی، حدود صد نوبت از چنین آزمایشی را می توانست به یاد آورد. لابد تعداد این آزمایش خیلی بیش از این ها بوده است. می توانست سی مورد مرگ مربوط به این آزمایش ها را بشمارد. به طور معمول درد و تب بیرون از تحمل، سه ماهی دوام داشت تا مرگ برسد.

در این دوره بحرانی پزشکان نازی چندین بار به کمک جراحی های باز، اندام های داخلی بدن قربانیان را وارسی می کردند تا اثر دارو بر این اندام ها را ثبت کنند. این عمل ها تا هنگام مرگ قربانی تکرار می شد. جراحی ها بخشی از روند آزمایش به شمار می آمد. می خواستند بدانند، بیمار پس از دچار شدن به باکتری و تحمل تب و درد، چقدر ممکن است نجات یابد. روشن شد که ممکن نیست. به شکلی عجیب برخی از بیماران سالم می شدند. چون امروز دانسته شده است که آنان پیش از تزریق، پادزهر باکتری در بدنشان وجود داشته است. برخی از آنان همچنان در اردوگاه پرسه می زدند و می کوشیدند تا از مرگ بگریزند.

چون نمی توانستم حرف های دیگران را بشنوم، با یک جامعه شناس آلمانی هم صحبت شدم که ده سال و نیم در داخائو اسیر بود. او، من را در اردوگاه و زندان های آن گرداند. در داخائو، وقتی ذهن آدم از تماشای بیدادی آزرده شد، با وحشتی تازه آشنا می شود. زندان، بنایی دراز و تمیز با سلول هایی سفید شده بود. ساکنان، این بخش را «تاریکی و تیرگی» نام داده بودند. اگر بخواهیم این نام گذاری را با مفهوم بیرون اردوگاه بیان کنیم، معنای آن بخت برگشتگانی است که هرگز آدمی را نمی دیدند، حق صحبت با دیگران را نداشتند و بیرون، هوای آزاد و خورشید را نمی دیدند، حق صحبت با دیگران را نداشتند و بیرون، هوای آزاد و خورشید را نمی دیدند.

در حبس انفرادی و با روزی یک ملاقه آش آبکی و یک برش نان باید سر می کردند که جیره عمومی بود. به طور معمول زیستن در این وضع، جنون می آورد. بدتر این که پس از آزادی، سرنوشت نامعلومی را باید انتظار بکشند. دو روز، پیش از یکشنبه ای که نظامیان آمریکایی وارد داخائو شدند، هشت هزار زندانی، شامل گروهی از همین زندانیان را نیروهای اس اس برای کشتار از اردوگاه بیرون برده بودند. از سرگذشت این گروه هرگز خبری به دست نیامد. حالا در این سلول های خالی و تمیز فقط زنی را می شد دید که از سلولی به سلولی دیگر می رود و از ته دل فریاد می کشد. ساکت می شود، نگاه می کند و باز جیغ می کشد. چند روزی پیش از آمدن ما، زن بیچاره دچار جنون شده بود.

در اردوگاه اگر اسیری یک نخ سیگار را در لا به لای لباس ژولیده خود پنهان می کرد، پنجاه تا پنجاه و پنج شلاق چرمی می خورد. اگر یک زندانی در دو متری نظامیان عبوری اس اس خبردار نمی ایستاد و کلاه از سر بر نمی داشت، برای چند ساعت او را با دست بسته از چنگک دیوار آویزان می کردند. اگر کاری ناخوشایند در نظر زندانبانان از اسیران سر می زد، محکوم به بازداشت در باجه می شدند که به اندازه کیوسک تلفن جا داشت و طوری ساخته شده بود که زندانی در آن نمی توانست بنشیند، زانو بزند و البته دراز بکشد. گاهی تا چهار زندانی در آن با فشار جا می دادند. زندانیان در این باجه ها مجبور بودند سه یا چهار روز را بدون آب و غذا یا نیازهای بهداشتی سرپا به سر ببرند. اینان بی درنگ باید به هجده ساعت کار دشوار روزانه با اندکی آش آبکی و یک تکه نان که به پاره آجر تیره شبیه بود، بازگردند.

گرسنگی بیش از هر عامل دیگر در اردوگاه کشتار می کرد و بی غذایی را همه پدیده ای معمول می دانستند. اسیران باید ساعت های طولانی با آن جیره ناچیز و در میان چنان جمعیت درهم فشرده کار سخت می کردند. شب هنگام همگی را در فضاهایی تنگ و بدون هوا می فشردند. هر صبح زندانیان نزارتر و بیمارتر چشم به مرگ داشتند.

نمی توان تعداد کشتگان در این اردوگاه را در آن دوازده سال برآورد کرد. در سه سال آخر اما شمار کشتگان را تا چهل و پنج هزار نفر تخمین زده اند. زمستان گذشته نزدیک به دو هزار نفر را در اتاق های گاز خفه کردند. چون به سبب ضعف، توان کار نداشتند و نمی شد منتظر مرگ آنان ماند. اتاق های گاز بخشی از واحد آدم سوزی بود. ساختمان آدم سوزی بنایی آجری در بیرون اردوگاه بود که درختان بلند کاج آن را در بر گرفته بودند. هنگام قدم زدن، کشیشی لهستانی با ما همراه شد: «دو بار از شدت گرسنگی تا پای مرگ پیش رفتم. بخت اما با من یار بود. چون سنگ کاری بلد بودم، در ساختمان آدم سوزی من را به کار گرفتند و به همین دلیل اندکی خوراک اضافی به من می دادند. همین شد که از مرگ جستم.»

به ساختمان آدم سوزی رسیدیم. راهنما توصیه کرد که روی بینی، دستمال ببندیم. به شکلی باورناکردنی ناگهان به توده ای جنازه برخوردیم که همه جا رها بودند. در اتاق کوره، تلی از جسد روی هم انباشته بود که اس اس ها فرصت سوزاندن آن ها را نیافته بودند. چیزی به تن نداشتند و پشت ساختمان تلی از شلوار، پیراهن، بولز و بالاپوش پاره مردگان را دیدم که قرار بود پس از گندزدایی، نصیب زندانیان دیگر شود. اس اس ها از لباس ها با دقت مراقبت می کردند. انسان ها اما مثل زباله روی هم رها می ماندند تا زیر آفتاب بپوسند. بدن ها چیزی غیر از مشتی استخوان نبودند. همه جا را بوی خوفناک نیستی فراگرفته بود.

درست پشت ساختمان کوره، استراحتگاهی نوساز و تمیز دیدم. زندانیان این جا گل ها و گیاهانی را پرورش می دادند که اس اس ها دوست داشتند. کنار این استراحتگاه یک باغ سبزی هم بود که محصول خوبی هم داشت. اسیران گرسنه این جا بهترین سبزی ها را برای تقویت نظامیان آلمانی پرورش می دادند. اگر اسیری از زور گرسنگی، یک کله کاهوپیچ را از زمین بیرون می کشید تا از گرسنگی بگریزد، تا مرز بیهوش کتک می خورد.

رو به روی کوره آدم سوزی و پشت فضای یک باغچه سرسبز که دور آن نرده کشیده بودند، ردیف خانه های قشنگ و مجهز افسران اس اس به چشم می خورد که لابد زنان و کودکانشان به نوعی با دود تند تن های سوخته و خاکستری که در هوا پخش می شد که دز دودکش کوره بیرون می زد، کنار می آمدند.

یاد حرف سرباز آمریکایی هنگام پرواز می افت: «باید گفت.» همه این حرف ها را نمی توان گفت. چون بعضی دیده ها، شنونده را تکان می دهد و شاید باور نکند چنین چیزهایی در اساس وجود داشته است. نمی توان از زنانی گفت که سه هفته پیش از بازداشتگاهشان به داخائو وارد شدند. گناهشان اعتقاداتشان بود. دختری قشنگ از بوداپست را دیدم که هنوز زیبا مانده بود و زنی با چشمان وحشی.

گزارشی از داخائو؛ مردگانی که زندگی می کردند

این زن دیده بود که خواهرش را به سوی کوره های آشویتس می برند. این زن را از سوزاندن و همراهی با خواهرش بازداشته بودند. خانم مامور اتریشی با خونسردی می گفت این زنان فقط تکه ای ژنده بر دوش داشتند و هرگز اجازه پوشیدن چیزی اضافی را نمی یافتند. می گفت باید در هوای آزاد روزی شانزده ساعت کار می کردند؛ آن هم در روزهای سرد و طولانی زمستانی. اگر در خیال یا در عمل نارضایتی نشان می دادند، نظامیان نازی آن طور که خودشان می گفتند، آنان را اصلاح می کردند.

روزی که سربازان آمریکایی وارد اردوگاه شدند، اسیران به شادی جشن گرفتند و به دوستان و بستگانشان در اردوگاه و آنان که آورده می شدند می پیوستند. برخی از شوق دیدار آشنایان، روی سیم های خار و برق دار می جستند و دچار برق گرفتگی می شدند. چند نفر که پایان دوران زجر و اسارت را باور نداشتند از شدت شوق رهایی سکته کردند. چون تنشان چنین پایانی را تاب نیاورد. بعضی هم وقتی پس از آن همه گرسنگی، به غذا رسیدند، نمی توانستند سیری را احساس کنند و بیمار شدند. نمی توان وضع مردی را شرح دهم که پس از تحمل سال ها زجر، تمامی احساسات انسانی را از یاد برده باشد.

داخائو جایی بود که نظامیان آلمانی بی قید و شرط به متفقین تسلیم شدند. آن روز، مردی اسکلت وار خود را از قطار مرگ به اتاق پزشک رساند. با صدایی نجوامانند به زبان لهستانی چیزی به پزشک گفت. پزشک کف دو دست را آرام به هم کوباند و گفت: «آفرین!» پرسیدم: «به او چه گفتی؟» گفته مرد را ترجمه کرد: «جنگ کوفتی تمام شد. آلمان شکست خورد.»

با هم در آن اتاق و گوشه آن زندان گورستان مانند نشستیم. کسی دیگر حرفی نداشت که بزند. هنوز اما در نظر من داخائو مناسب ترین جا در خاک اروپا برای نشستن و از پیروزی حرف زدن بود. چون به یقین اگر حاصل این نبرد خونین، برانداختن این اردوگاه در داخائو و جاهایی مثل داخائو و همه آنان که پدیده هایی مثل داخائو را بر می گرداندند، برای همیشه باشد، ارزش آن همه تلفات را داشت.

نظرات کاربران
بدون دیدگاه

مطالب تصادفی

ایستگاه سلامت