ایرانیان

تازه های این بخش ایرانیان

فروشگاه

چرا ملت ها شکست می خورند؟

نویسنده: علی باستانی

%da%86%d8%b1%d8%a7-%d9%85%d9%84%d8%aa-%d9%87%d8%a7-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa-%d9%85%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d9%86%d8%af%d8%9f

 

علل شکست ملت ها,

 

ریشه های قدرت، ثروت و فقر

معرفی یکی از بهترین کتاب هایی که قبلا خوانده ام، کار بسیار دشواری است چرا که سال گذشته توفیق مطالعه چندین اثر ارزشمند را داشتم و انتخاب یکی به منزل بهترین، کار دشواری است. ولی وقتی مقتضیات و شرایط پیش روی کشور را مد نظر قرار دادم، به نظرم آمد کتاب «چرا ملت ها شکست می خورند»، اثر ارزشمند «عجم اوغلو و رابینسون» بهترین گزینه برای معرفی باشد.
این کتاب از معدود کتاب های شاخص حوزه اقتصاد سیاسی است که توانسته بخش زیادی از حقیقی را که در کشورها اتفاق می افتند، به تصویر بکشد. امید است نقد این اثر ارزشمند موجب گستری مرزهای بینش و آگاهی ما شود.
به اعتقاد من برای انجام یک نقد و رازیابی روشمند باید به سوالات زیر پاسخ داد:
 

 
مفاهیم مد نظر مولف چیست؟ روابط آن ها چیست؟ مفروضات و دیدگاه های وی چیست؟ (چرایی وجود روابط)، روابط و چرایی آن ها چگونه تحت تاثیر زمینه است؟ نقد از منظرهای اقتصادی، جامعه شناسی، روان شناختی، اخلاقی و روش شناختی انجام می شود؟
نوآوری مولف چیست؟ آیا توانسته مفاهیم جدید، روابط جدید، روش شناختی جدید یا حتی سوال جدیدی را مطرح کند؟
 

 
شاید بتوان از منظر دیگری نیز به نقد چنین آثاری پرداخت، ولی حداقل این روش از نقد مورد پذیرش صاحب نظران مختلف قرار دارد و در این نوشتار تنها به بررسی دیدگاه های این دو مولف ارزشمند می پردازم و امید است در فرصت های دیگر نقد این اثر از دیگر زوایای مزبور نیز مورد اقبال جامعه علمی قرار گیرد.
در اولین گام لازم می دانم به مساله اوغلو بپردازم. مساله وی پاسخ به این سوال است که چرا کشورهایی با شرایط ظاهرا یکسان، توسعه اقتصادی- سیاسی متفاوتی را تجربه کرده اند و این که چرا برخی کشورها ثروتمند و برخی فقیرند؟ به بیان دیگر چرا برخی از ملت ها شکست می خورند. او از طریق مطالعه 400 سال تاریخ توسعه سیاسی و اقتصادی کشورها در مناطق مختلف جهان به نتیجه رسیده است.
عموما بررسی دیدگاه های یک مولف نگاهی جامع گرایانه را می طلبد؛ برای مثال نگاه مولف به انسان، به جامعه، به سازمان، به کار و تجارت، به زندگی، به آینده، به اصول مدیریت، به اخلاق و به عالی ترین اهداف چیست؟ ولی موضوعاتی که از اقبال عمومی بیشتری در بررسی دیدگاه های یک اندیشمند حوزه توسعه اقتصادی برخوردار است، نگاه وی به انقلاب، به توسعه، به سنت گرایی، به عامل و شیوه تحول، به تخریب خلاق، به خلق ارزش و به اخلاق است؛ البته در این نوشتار تنها دیدگاه اوغلو و رابینسون از پنج زاویه مختلف تحلیل شده است.
منظور از «سنت»، مجموعه عواملی است که ما را از توسعه باز می دارد و در مقابل ساختارشکنی قرار دارد. در این خصوص پاسخ مولفان به مجموعه عواملی که کشورها را از مسیر توسعه باز می دارد، عبارتند از:
* وجود افراد قدرتمندی که همیشه و همه جا به دنبال در درست گرفتن کامل دولت هستند (الیگارشی) و استفاده این گروه فرصت طلب و استفاده قواعد بازی به نفع خود و به ضرر دیگران.
* بهره کشی از شهروندان یک مرز و بوم به نفع گروه کوچکی از فرادستان در نهادهای بهره کشانه (Extractive Institution) که کنترل نهادهای اقتصادی و سیاسی را در دست دارند؛ نهادهای انعطاف ناپذیر و سازگار.
* توجه صرف مردم آن مرز و بوم به تاریخ، جغرافیا و فرهنگ خود و عدم توجه به نقش مهم نهادها در سرنوشت کشورشان.
در مقابل سنت، دیدگاه مولفان به «انقلاب» را باید بررسی کرد. در این کتاب سه عامل مهمی که منجر به انقلاب خواهدشد عبارتند از: ایجاد دموکراسی کارآمد برای کنترل افراد، تغییرات سیاسی بنیادی یا همان دگرگونی های کلیدی (Critical Conjuncture) که منجر به فروپاشی نهادهای بهره کشانه و تبدیل آن ها به نهادهای فراگیر می شود و توانمندسازی اقشار مختلف جامعه.
اما هم اکنون این سوال مطرح می شود که با توجه به ترسیم مفاهیم ضدتوسعه ای در سنت و آرمان های نهفته در انقلاب، اوغلو و رابینسون «توسعه» را چه می پندارند و چگونه ملت ها می توانند بدون آن که شکست بخورند (شیوه تحول)، به وسیله چه کسی (عامل تحول) می توانند به توسعه برسند. مولفان، توسعه را «عبور از فقر و نابرابری اقتصادی» می دانند و شیوه تحول را ایجاد نهادهای سیاسی رشدمحور کثرت گرا می دانند و تحقق چنین نهادهایی را در گروی فراهم کردن امکان رقابت برای کسب پست های سیاسی برای همه و هم چنین فراهم کردن امکان ورود رهبران سیاسی جدید تلقی می کنند:
* ایجاد نهادهای اقتصادی مناسب به ویژه در زمینه مالکیت خصوصی و ایجاد رقابت.
* پشتیبانی نهادهای سیاسی رشدمحور از نهادهای اقتصادی رشدمحور (توجه به نقش نهادها در هم تکاملی اقتصاد و سیاست).

* تشویق به تخریب خلاق.
* باز شدن جامعه.
* پررنگ شدن نقش قانون.
* تقویت نهادهای جامعه مدنی.
* فعالیت رسانه های آزاد برای افشای اطلاعات مربوط به سوءاستفاده ها.
* شکل گیری ائئلاف گسترده و ماندگار بین نهادهای جامعه مدنی.

* درجه ای از نظم متمرکز به گونه ای که از گرفتار شدن جنبش های اجتماعی که در حال مبارزه با نظام های موجود هستند، از بی نظمی جلوگیری کند.
چرا ملت ها شکست می خورند؟
و اما عامل این تحول کیست؟
 

 
اوغلو و رابینسون نهادهای فراگیر (Inclusive Institution) را عامل تحول می دانند که امکانات و منابع جامعه را با شرایط برابر میان شهروندان جامعه توزیع کرده و با دادن انواع آزادی های مدنی به شهروندان، برقراری حقوق مالکیت، ایجاد میدان باز رقابتی و اعمال محدودیت بر حاکمان جامعه، امکان هرگونه ثروت اندوزی بی حساب و کتاب، سوءاستفاده از قدرت سیاسی را برای آنها غیرممکن می کند که شگل گیری آن ها خود نیازمند ائتلاف گسترده میان کسانی است که برای اصلاح یا تغییر نهادها تلاش می کنند.
البته ان ها اندکی شانس را هم چاشنی موفقیت می دانند چرا که تاریخ همیشه به صورت تصادفی رخ نمی دهد.
 

 
منتقدان اوغلو و رابینسون معتقدند که آن ها نمایش ساده ای از دموکراسی به تصویر کشیده اند و شواهد تئوریک رسمی یا اقتصادسنجی ای برای اثبات ادعای خود ندارند. برخی نیز اعتقاد دارند که دست های پنهان سلطه خارجی اجازه استقرار این گونه نهادهای فراگیر را نمی دهد و مولفان از آن غفلت کرده اند یا این که آن ها تجربه های سیاست بین المللی را لحاظ نکرده اند و نباید تفاوت امریکای شمالی و جنوبی را مانند تفاوت کره شمالی و جنوبی در نظر گرفت. هرچند نقادان نمی توانند ادعاهای تاریخ مولفان را نفی کنند، ادعا می کنند واژه های استفاده شده در کتاب معانی متعدد و دشواری دارند.
در کلام پایانی و به اعتقاد اینجانب هرچند مولفان هنوز به خوبی نتوانسته اند عامل تحولی را که در پیشنهاد انسان نهاد با درجه انتزاع بسیار بالا طرح شده است، تبیین کنند، ولی به هیچ عنوان نقدهای وارده از اهمیت و جایگاه ارزشمند این اثر نمی کاهد.

اینجانب شخصا مطالعه این کتاب مفید و نقدهای وارده بر آن را در سایر آثار به همه خوانندگان گرامی که دل در گروی توسعه این مرز و بوم دارند، توصیه و توجه آنان را به یافتن عامل اصلی تحول در این معمای توسعه نیافتگی جلب می کنم.

 چرا ملت ها شکست می خورند؟
ریشه های قدرت و ثروت کجاست؟
 

 

جمشید پژویان: عده ای بر این باورند که توزیع ناعادلان ثروت و عده ای هم تصور می کنند که توزیع ناعادلانه قدرت باعث ایجاد این شکاف عمیق و بزرگ در جوامع شده است.

تفاوت بین کشورها و مردم غنی و فقیر و این که چرا عده ای صاحب ثروت و قدرتمندتر هستند و عده ای در فقر غرق شده اند، سوالی است که بسیاری از دولتمردان، کارشناسان و صاحبان فکر و اندیشه به دنبال جواب آن هستند. چرا عده ای می توانند به راحتی همه چیز را از آن خود کنند و عده دیگری تنها بخش اندکی یا اصلا صاحب هیچ بخشی از قدرت و ثروت در یک کشور نیستند.
عده ای بر این باورند که توزیع ناعددلانه ثروت و عده ای هم تصور می کنند که توزیع ناعادلانه قدرت باعث ایجاد این شکاف عمیق و بزرگ شده است، اما کم نیستند کسانی که باور دارند میزان توسعه یافتگی سیاسی کشورها ارتباط مستقیمی با توزیع عادلانه ثروت در آن کشور دارد. نگاه به کشورهای توسعه یافته می تواند نقض کننده این موضوع باشد.
در کشورهای توسعه یافته کم نیستند مردمی که هیچ بهره ای از اقتصاد و ثروت نبرده اند و تنها در یک کشور توسعه یافته زندگی می کنند؛ البته تا زمانی که اختلاف عمیق بین کشورهای توسعه یافته و توسعه نیافته از نظر ثروت در جهان حاکم باشد می توان گفت که توسعه نیافتگی و بی بهره بودن مردم  کشورهای توسعه نیافته از ثروت جهانی بی علت نیست و این دولتمردان و صاحبان قدرت سیاسی هستند که به دلیل ناموفقیت های خود توزیع ناعادلانه ثروت را در کشور خود بسط و گسترش داده اند.
کتاب «چرا ملت ها شکست می خورند» یکی از کتاب های پرفروش جهان در سال های گذشته است که به بررسی و تحلیل این موضوع و اختلاف بین فقیر و غنی و توزیع درآمد بین این کشورها می پردازد. «عجم اوغلو و رابینسون» نویسندگان کتاب «چرا ملت ها شکست می خورند» توضیحی دیگر را پیش رو قرار می دهند.
به اعتقاد آنان وضعیت کشورهایی مانند کره شمالی و جنوبی یا مناطق شمالی و جنوبی ایتالیا و البته مهم تر از همه شهر نوگالس که کتاب با توضیح موقعیت آن آغاز شده و نیمی از آن در امریکا و نیمی دیگر در مکزیک قرار دارد، نشان می دهد که تفاوت های قومی و نژادی، جغرافیایی و فرهنگی و… نمی تواند توضیح دهنده شکافی باشد که بین کشورهای فقیر و غنی نه تنها وجود دارد بلکه مرتبا هم در حال گسترش است.
به اعتقاد بسیاری از کارشناسان به خصوص فعالان اقتصادی، هر فردی که می  خواهد به سوال «چرا در جهان عده ای غنی تر از عده دیگری هستند؟» باید کتاب «چرا ملت ها شکست می خورند» را مطالعه کند. بدون شک نمی توان رابطه بین توسعه سیاسی و توسعه اقتصادی را منکر شد. در کشورهایی که دموکراسی به شکل مستحکم وجود دارد شرایط توزیع ثروت بهتر از کشورهای توسعه نیافته است.
برای مثال اگر نگاهی به کشور افغانستان داشته باشید در شرایطی که در یک منطقه جغرافیایی، یک خانواده توانایی تهیه مایحتاج اولیه روزانه خود را ندارد خانواده دیگری در کنار آن در یک خانه لوکس با همه امکانات زندگی می کند.
چرا ملت ها شکست می خورند؟
در حالی که اگر به فاصله جغرافیایی این دو خانواده نگاه کنید شاید به چندین متر برسد، اما در کشورهای توسعه یافته که دموکراسی شرایط بهتری دارد مشاهده می شود که خانوارهای به اقشار مختلف تقسیم شده و به نسبت سطوح مختلف اجتماعی، ثروت نیز بین آن ها تقسیم می شود. این تقسیم ثروت به میزان تحصیلات، سطح فرهنگی، سطح خانوادگی و بسیاری از عوامل دیگر بستگی دارد.
حال این که نویسندگان کتاب چرا ملت ها شکست می خورند؟ شرایط را به صورت جهانی بررسی می کنند و به جای مقایسه خانوارها، ملت ها و مردم کشورها یا به عبارت بهتر کشوری را با کشور دیگر مقایسه می کنند. به عقیده نویسندگان، وضعیت نهادهای اقتصادی و سیاسی کشورهاست که نه تنها توسعه یا عقب ماندگی آنان را رقم می زند بلکه می تواند کشوری را که سال ها ثروتمند و در حال پیشرفت یا پیشرفته بوده در مدت نسبتا کوتاهی فقیر کند و برعکس.
رابینسون و عجم اوغلو، نهادهای اقتصادی و سیاسی جواع را به طور کامل و صرف نظر از زمان و مکان به دو دسته فراگیر و بهره کش تقسیم می کنند. نهادهای فراگیر که موجب پیشرفت می شوند، اجازه مشارکت سیاسی- اجتماعی به اکثریت مردم می دهند و همه افرد جامعه به فراخور تمایل و توانایی و موقعیت خود می توانند مسئولیتی داشته باشند، علاوه بر این که این مشارکت باعث ایجاد حقوق اولیه ای مانند حق مالکیت و ایجاد کسب و کار و… برای مردم می شود.
وضعیت در مورد نهادهای بهره کش برعکس است، این نهادها تنها به وسیله عده محدودی اداره می شوند و تنها به همان عده هم اجازه مشارکت در جامعه داده می شود و این نهادها مانع توسعه و پیشرفت هستند. در نتیجه نویسندگان در تلاش اند که به مخاطب بقبولانند اندازه و متراژ توسعه یافتگی اجتماعی در توزیع ثروت در کشور بسیار اهمیت دارد.

تفاوت کشورهای غنی و فقیر هم بی ارتباط با این موضوع نیست؛ البته به اعتقاد عجم اوغلو و رابینسون رابطه بین توسعه یافتگی سیاسی و اقتصادی اندازه ای دارد و این رابطه نمی تواند بیش از یک اندازه به هم نزدیک شود، این توسعه و آزادی اقتصادی است که قربانی می شود.

جدال فرادستان و فرودستان
 

 

دکتر مهدی پازوکی: مساله اصلی در ایجاد دموکراسی بازتوزیع درآمد بوده نه آزادی

در میان صاحب نظران، اندیشمندان، کارشناسان و حتی عامه مردم همیشه یک سوال وجود دارد: «توسعه اقتصادی مهم است یا توسعه سیاسی؟» سال هاست این سوال به محور بحث و گفت و گو و مناظره های طیف ها و گروه های سیاسی و اقتصادی تبدیل شده است.
آن چه در کشورمان بیشتر مشاهده می شود مقدم بودن توسعه سیاسی به توسعه اقتصادی است. به عبارت بهتر بیشتر صاحب نظران معتقدند که توسعه سیاسی، توسعه اقتصادی را به ارمغان می آورد. اما کتاب «ریشه های اقتصادی دیکتاتوری و دموکراسی» این دیدگاه ها را زیر سوال می برد و به گونه ای دیگر به روایت این قصه می پردازد.
نویسندگان با تئوری جدیدی که عرضه کرده اند با شواهد تاریخی نشان می دهند که مساله دموکراسی اساس به دلیل دغدغه های معیشتی مطرح شد. آن ها شواهدی عرضه می کنند که توده مردم خواستار بازتوزیع منابع به سمت خود بودند و چون نسبت به نخبگان حاکم به لحاظ عددی در اکثریت قرار داشتند، مدل دموکراسی را به دیگر مدل های سیاسی ترجیح دادند.
در کتاب به خوبی تصویر شده که دغدغه اصلی هواداران دموکراسی و تعمیم حق رای به توده، آزادی بیان نبوده بلکه مردم عادی می خواستند به این طریق از مواهب مادی بیشتری برخوردار شوند چرا که معتقد بودند در دیگر نظام های سیاسی، نخبگان بر منابع عمومی مسلط می شوند و بازتوزیع منابع از توده به سمت نخبگان قدرتمند است. به عبارت دیگر مساله اصلی در ایجاد دموکراسی بازتوزیع درآمد بوده نه آزادی.
بسیاری از کارشناسان معتقدند که این کتاب به دلیل نگارش از سوی دو اقتصاددان برجسته دنیا بیشتر رویکردی تقابلی با رویکرد جامعه شناسان دارد. این کتاب با نگاهی به رویدادهای اقتصادی بررسی و تحلیل می کند که چرا در برخی کشورها دموکراسی عمر زیادی ندارد و حتی در برخی کشورها دموکراسی هرگز موفق نبوده است. این مثال ها بیشتر در کشورهایی مانند آرژانتین، آفریقای جنوبی و… را نشان می دهد و در مقابل نمونه ای از کشورهای جهان را تشریح می کند که دموکراسی از آغاز در این کشورها شکل گرفته و با استحکام به مسیر خود ادامه داده است.
در نتیجه سوالی که نویسندگان مطرح می کنند این است که اقتضائات توسعه یافتگی و دموکراسی در کشورها چیست و نمونه های موفق و ناموفق چه شرایطی داشتند؟ «عجم اوغلو و رابینسون»، دو نویسنده این کتاب که هر دو از اقتصاددانان جهان هستند مقالات زیادی در ابن رابطه منتشر کرده اند که نتیجه این مقالات کتاب مذکور شده است.
این دو در پاسخ به سوال های مطرح شده در مورد این که چرا و درچه شرایطی در کشورها دموکراسی شکل می گیرد، آوردند که «جواب مختصر و مفید آنان این است که این تن دادن زمانی رخ می دهد که شهروندان محروم شده از امتیازات، قادر به تهدید فرادستان و وادار کردن آنان به اعطای امتیازات باشند.
چرا ملت ها شکست می خورند؟
اولا واکنش فرادستان به تهدید شهروندان می تواند متفاوت باشد که طیفی از سرکوب تا امتیازدهی- مانند بازتوزیع درآمدها- تا تن دادن به دموکراسی را در بر می گیرد. از آن جا که تن دادن به گزینه های دموکراسی و سرکوب، هر دو پرهزینه است، فرادستان اغلب به سیاست امتیازدهی روی می آورند، اما کلید پیدایش دموکراسی آن است که سیاست امتیازدهی قدرت را همچنان در دست فرادستان نگه می دارد و بنابراین تضمینی نیست که آنان در آینده زیر حرف شان نزنند. این چارچوب، مبنایی برای تحلیل رفتار فرادستان و شهروندان به دست می دهد و بقیه کتاب درباره تحلیل این رفتارهاست.»
در بخش های مختلف کتاب کاملا مشخص است که مدل اقتصادی ای که نوینسدگان کتاب براساس آن پژوهش هایشان را استوار کردند، تمرکز بر نظریه بازی هاست. این نظریه در چند سال گذشته برنده نوبل اقتصادی جهان شد که یکی از علوم مشترک مابین اقتصاد و ریاضی است.
نویسندگان کتاب با استفاده از نظریه بازی ها تحلیل هایشان را ارائه می دهند. به همین دلیل است که در بخش های مختلف کتاب می توان رد پای ریاضیات را پیدا کرد. نویسندگان معتقدند که «در جامعه گروه های متفاوتی وجود دارند که در ساده ترین حالت می توان آن ها را در دو گروه فرادست و فرودست جای داد. فرادستان در اقلیت اند و فرودستان در اکثریت قرار دارند.»
البته نویسندگان در ادامه کتاب طبقات متوسط را نیز به تحلیل هایشان اضافه کرده اند. براساس آن چه در کتاب آمده است «فرادستان، دیکتاتوری و فقرا، دموکراسی را ترجیح می دهند، زیرا نظام دیکتاتوری، قدرت سیاسی و منابع اقتصادی را به نفع فرادستان توزیع می کند در حالی که این وضعیت در دموکراسی برعکس است.»
بیشتر مباحث مطرح شده در کتاب برگرفته از نظرات و تئوری های مطحر شده از استادان بنام جهان است و رابینسون و اوغلو نظریه ها را نقل قول کرده و خود تعریف خاصی ارایه نداده اند. در نهایت دو رویکرد خود را نشان می دهند که بر مبنای این دو رویکرد کشورها به دو دسته صاحبان دموکراسی و صاحبان دیکتاتوری تقسیم می شوند.

کتاب از فصل هشت به بعد به صورت ویژه ای رنگ و بوی اقتصاد می گیرد. در این فصل ها (8 تا 10) چگونگی وجود و تاثیرگذاری طبقه متوسط بزرگ و ثروتمند بر تعادل موجود در نزاع فرادستان و شهروندان سر بازتوزیع را بررسی می کند.

برچسب ها : علل شکست ملت ها

نظرات کاربران
بدون دیدگاه

مطالب تصادفی

ایستگاه سلامت