ایرانیان

تازه های این بخش ایرانیان

فروشگاه

پل والری و عصر اضطراب اروپا

نویسنده: علی باستانی

%d9%be%d9%84-%d9%88%d8%a7%d9%84%d8%b1%d9%8a-%d9%88-%d8%b9%d8%b5%d8%b1-%d8%a7%d8%b6%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%be%d8%a7

 

,پل والری,اثر پل والری,اثار پل والری

 

بسیاری از اندیشمندان و نویسندگان اروپایی از دهه ها پیش، آغاز افول و انحطاط تمدن و حیات اجتماعی اروپا را اعلام داشته اند. انسان اروپایی با اتکا بر عقل، علم، قدرت مادی و نظامی، دستاوردها و پیشرفت های کوچکی که به دست آورده بود، جامعه ای فاقد اندیشه های دینی و ارزش های اخلاقی را برای خود ترسیم نمود.
بدین ترتیب رهیافت های مدرنیسم، حیات فکری و اجتماعی اروپا را از کانونی معنوی و روحانی محروم ساخته و جامعه اروپا را درگیر بحران نظامی، اقتصادی و بحران اعتقادی و فکری نمود. پل والری از جمله نویسندگانی است که قرن بیستم را آغاز زوال، افول و نابسامانی فکری و علمی انسان اروپایی می داند.

یکی از چهره های برجسته ادبی اروپا در قرن بیستم پل والری می باشد، والری نویسنده فرانسوی است که در سال 1919 مقاله ای معروف در باب تحولات و انحطاط اروپا نوشته است. او در مقاله خود ضمن تمجید و تعریف از عظمت و قوای سیاسی و فکری اروپا، آن را رو به زوال و انحطاط می داند. از دید او این عظمت در حال سپری شدن بود. یکی از عوامل اساسی که والری آن را در شکنندگی و تضعیف اروپا می دانست، جنگ جهانی اول بود. از نظر او تمامی تمدن های بزرگ جهان از جمله تمدن های نینوا، بابل و پارس نیز زمانی دوران عظمت و انحطاط خود را سپری کرده بودند و اکنون نوبت تمدن اروپا شده بود.
 والری در بخشی از مقاله خود، ریشه های این زوال را قبل از آغاز جنگ جهانی اول (سال 1914) بررسی می نماید و اصول و رهیافت های «مدرنیسم» را در این مسئله دخیل می داند. نابسامانی فکری و علمی، فقدان نظام معنایی ثابت و پایدار برای زیستن و اندیشیدن بخشی از رهیافت های مدرنیسم بوده است. او این اوضاع را نتیجه «همزیستی آزادانه اندیشه های بسیار ناهمگون و اصول بسیار متضاد زندگی و دانش در اذهان پرورش یافته در بین مردم اروپایی بود. همین خود ویژگی عصر مدرن است.»
والری زوال اروپا را نتیجه سیاست هایی می داند که این حوزه تمدنی، در قبال جامعه خود و دیگر جوامع در پیش گرفته است. سیاست نقطه ضعف اروپا به شمار می آمد. دلایل مختلفی اروپا و انسان اروپایی را به ورطه اضطراب و اندوه می کشاند. بحران نظامی، اقتصادی و بحران اعتقادی و فکری جامعه اروپا را فرا گرفته است. والری بحران نظامی را مسئله ای حل شدنی می دانست، اما بحران اقتصادی و از همه مهم تر بحران فکری که حساس ترین مسئله است، ادبیات، فلسفه و هنر را به ورطه نابودی کشانده و باعث تخریب و انحطاط ابعاد مختلف حیات انسان گشته اند.
پل والری و عصر اضطراب اروپا
والری در مقاله خود، صریحاً آغاز عصر جدید اضطراب در تاریخ اروپا را بیان ساخته بود. او این اضطراب را نشانه ای از زوال و افول می دانست. اروپای قرن بیستم، حیات علمی و اقتصادی خود را مدیون اندوخته های فکری قرون گذشته است. بسیاری از پیشرفت ها و جهش های قرن بیستم نتیجه مطالعات و نظریات قرن نوزدهم بود. همچنین برخی از اندیشمندان معروف اروپا چون زیگموند فروید، ماکس پلانک، آلفرد نورث وایتهد، کارل یونگ و آلبرت اینشتین در سده نوزدهم به دنیا آمده بودند.
بدین ترتیب والری زوال و افول را با عظمت و شکوه همراه می دانست، او قرن بیستم را عصر اضطراب می نامد. در واقع کسانی که اصطلاح عصر اضطراب را برای توصیف حوادث قرن بیستم به کار برده اند، خود اروپاییان بودند، نه نظریه پردازان دیگر جوامع. اروپاییان قرن هجدهم، جامعه خود را اجتماعی متشکل از انسان های آگاه و روشنفکر می دانستند، اما اروپاییان قرن بیستم، جامعه خود را غرق در اضطراب و زوال معرفی کردند که هستی، فرهنگ و سرنوشت آنها را احاطه نموده و باعث تخریب اندیشه و ذهن مردم شده بود.
در واقع به غیر از والری، پل تیلیخ فیلسوف متاله آلمانی، نیز به دوران اضطراب اروپا عقیده داشت. او این اضطراب را در دستاوردهای عظیم اروپا بخصوص در ادبیات، هنر و فلسفه می دانست. بنا به تعبیر وی اروپا وارد سومین دوران بزرگ اضطراب خود شده بود که از لحاظ شدت با اضطراب دنیای باستان (دوران اول) و دوران جنبش اصلاح دین (دوران دوم) قابل مقایسه بود. او این اضطراب را ناشی از افول و زوال اروپای قرن بیستم به لحاظ بی معنایی و بی اعتقادی می دانست. از نظر تیلیخ، تفکرات مدرن حیات اجتماعی اروپا را از کانونی معنوی و روحانی محروم ساخته بود، تنها چنین مرکزی می تواند به زندگی افراد جامعه، معنا و محتوا بخشد.
پل والری و عصر اضطراب اروپا
 آموزه های مدرنیسم در طول دهه های اخیر، حیات فکری و اعتقادی اجتماع را از معنویات و روحانیت دور نموده و زوال و اضطراب را در افکار عمومی حاکم ساخته است. این دیدگاه در بین کسانی که هنوز تعلقات مذهبی شخصی داشتند، مشترک بود و در آثار هنری نیز دیده می شد. اشعار تی. اس. الیوت «انسان های میان تهی» در سال 1925 و شعر و.اچ اودن در برهه ای که وی مجدداً به مذهب گروید، از جمله این آثار است.
اودن اضطراب ناشی از تنهایی انسان ها در جهان مدرن و یا اضطراب ارواح بیمار دنیای مدرنیسم را توصیف کرده، او در کتاب خود با نام «عصر اضطراب» که در سال 1947 چاپ نموده، اضطراب را رنج ناشی از زندگی بدون هدف و فاقد ایمان تعریف کرده است.
 باید این مسئله را در نظر داشت که این رویکردها منحصر به متفکران دینی نبود، بلکه هواداران اصالت زیبایی شناسانه نیز به آن اعتقاد داشتند. آنها زندگی در جهان بیهوده و فاقد هدف را دلیل اصلی اضطراب افراد می دانستند. آنها به حقایق دینی و معنوی جهان اعتقادی نداشتند و انسان را فاقد چارچوب ارزش های مذهبی و حس مسئولیت دینی می دانستند و همین باور نتوانسته بود آرامش و معنای زندگی آنها را تضمین کند.
تنها معنویات، باورهای دینی و اعتقادات مذهبی است که می تواند جای خالی آرامش زندگی انسان را پر کرده و با امیدوار کردن انسان به حیاتی جاویدان و سعادت ابدی، بتواند اضطراب و نگرانی او را رفع نماید.
 مرگ اروپا در این دوران ناشی از مرگ انسان غربی است که از سده ها پیش از اعتقادات و معنویات جدا گشته و چشم امید خود را به پیشرفت علوم و موفقیت های حاصل از آن دوخته بود و اکنون مرگ عقل، علم، ترقی و قدرت دنیوی باعث تخدیر افکار و اندیشه های انسان مدرن غربی گشته بود. حوادث هول انگیز بین سال های 1914 تا 1945 در ایجاد این اندیشه ها و شکست امید ها موثر بود. آرتور کستلر در دوران پس از جنگ جهانی دوم چنین برداشتی را بیان می سازد: «انسان سده بیستم روان پریش سیاسی است، زیرا هیچ پاسخی به مسئله معنای زندگی ندارد و از لحاظ اجتماعی و متافیزیکی نمی داند که متعلق به کجاست.»
پل والری و عصر اضطراب اروپا
نتیجه تمام این رویدادها و افول قدرت اروپا همان «بحران فکری» است که پل والری آن را در سال 1919 بیان ساخت. بدین ترتیب علم درست در عصر اوج علم بی اعتبار گشت و وعده های دروغین خود را در زمینه تامین سعادتی جاویدان برای زندگی انسان، آشکار ساخت و به پدیده ای هراسناک تبدیل گشت. علم که زمانی راه حل تمام مسائل و مشکلات حیات بشری بود، اکنون از درمان و حل ساده ترین مسائل بر نمی آمد و اینک به صورت ماشین ظاهر می شد و ماشین نیز پیامدی جز زوال فردیت، غیرانسانی کردن امور و مبادرت به جنگ سراسری نداشت.
زمانی این ماشین مورد ستایش و تمجید انسان واقع می شد، ولی اکنون در ایجاد نابسامانی و آشوب بین انسان ها و نابودی آرامش حیات اجتماع نقش اساسی داشت. این مسائل در آثار و کتبی چون «دنیای زیبای نو» (1933) نوشته آلدوس هاکسلی و ساعت «بیست و پنج» (1949) اثر ویرژیل گئورگیو صریحاً دیده می شود. در اثر اخیر ماشین های دست ساخت علم بر ضد انسان های سازنده خود قیام می کنند و انسان ها را به بردگی می کشانند.
بدین ترتیب علم مورد توصیف فرانسیس بیکن که به صورت آرمانی، تنها لازمه تامین خوشبختی و آسایش انسان بود، دیری نپایید که جنگ ها و اختلافات بین سرزمین های جهان را برانگیخت و نه تنها به بهبود اوضاع زندگی انسان منجر نشد، بلکه باعث تخریب بنیان های حیات اجتماعی، سیاسی و اعتقادی او شد. چرا که علم نمی توانست جانشین مذهب و اعتقادات دینی شود که اروپاییان از قرن ها پیش آن را از دست داده بودند و با ظهور مکاتب مختلف فکری و فلسفی، حیات فاقد اندیشه های معنوی و مذهبی را برای انسان ترسیم و طرح نموده بودند.
پل والری و عصر اضطراب اروپا
انسانی که فکر می نمود، بدون دین و قوانین مذهبی می تواند پله های سعادت و نیل به آرزوهای دست نایافتنی را طی نماید، حتی نتوانست آرامش و خوشبختی سابق خود را به دست آورد.
از طرف دیگر انسان موجودی ناتوان و نیازمند است. شاید آندره مالرو اولین کسی باشد که از مرگ انسان سخن گفته است، در کتاب او، یک نفر آسیایی به دوست اروپایی خود گوشزد می کند که آنها با فراموش نمودن خداوند در زندگی اجتماعی خود، درد و اندوه و بی قراری را به دست آورده اند. مالرو سعی نموده با مقایسه دو شهروند آسیایی و اروپایی، تصویر کلاسیک انسان عقلانی مرده یا در حال مرده را بیان سازد.
از آنجا که تصویر انسان مدرن از سرشت و ذات واقعی انسان در حال فروپاشی بود، نگارش داستان ها به سبک قدیم با شخصیت های قهرمان گونه که از لحاظ معنوی و آرمانی در اوج بودند، فراموشی گشته و شخصیت های مسخ شده، از خود بیگانه و نا امید جای آن را گرفت. در برخی دیگر از آثار نویسندگان اروپایی تصویری که از انسان مدرن ارائه داده اند، فردی گناهکار، موجودی بی کیفیت، بیگانه، بی نام و نشان بدون هدف و پوچ گراست.
در نمایشنامه مگس ها، اثر سارتر، شخصیت اول داستان، فردی اسف انگیز و گرفتار تهوع است که در جستجوی مفهوم از دست داده حیات خود است. چنین شخصی به دلیل اعتقادات ناقصی که دارد، نمی تواند معنا و هدف واقعی حیات را درک نماید، لذا دچار پوچی و بدبینی شده است. اسوالد اشپنگلر کتاب معروف خود، غرق شدن کشتی تمدن غرب را پس از جنگ جهانی اول نوشت. از نظر او تمدن اروپا، دوران اوج و عظمت خود را طی کرده و روند زوال و افول را در پیش دارد، او تمدن را به عنوان واژه ای تحقیرآمیز به کار برده بود.
آرنولد توینبی، نیز از جمله کسانی است که اعتقاد داشت، بیست و پنج تمدن از بیست و شش تمدن جهان نابود شده اند و بیست و ششمین تمدن یعنی تمدن غرب به «دوران بحرانی» خود رسیده است. والری در تمام مقالات خود از زوال اروپا سخن می گوید. نویسندگان دیگری چون اشپنگلر از زوال همیشگی اروپا سخن گفته اند. همه نویسندگان اتفاق نظر دارند که دستاوردهای فکری و فرهنگی اروپا باید در رابطه با تحولات مناطق دیگر در آسیا و آفریقا ارزیابی گردد. آیا فرهنگ و حیات اجتماعی اروپا در آینده ای نه چندان دور مضمحل خواهد شد؟ آیا تمدن اروپا همراه با تمام دستاوردهایی که داشته است، نابود خواهد شد؟

نظرات کاربران
بدون دیدگاه

مطالب تصادفی

ایستگاه سلامت