ایرانیان

تازه های این بخش ایرانیان

فروشگاه

مردی که در اتاقش را قفل می زد (حکایت)

نویسنده: احمد اعجازی

مردی که در اتاقش را قفل می زد (حکایت)

حکایت عاشقی,حکایت دولت و فرزانگی,حکایت کوتاه,حکایت های زیبا,حکایت کهنه,حکایت خنده دار,حکایت عبید زاکانی,حکایت شیخ صنعان,حکایت مُفت بَری,حکایت ملانصرالدین,حکایت های زیبا,حکایت های کوتاه,حکایت های پند آموز قدیمی,حکایت های عبید زاکانی,حکایت های قدیمی کوتاه,حکایت های ملانصرالدین,حکایت های خنده دار,حکایت های پند آموز کوتاه,حکایت های آموزنده,حکایت های پند اموز از بزرگان,

حکایت های مثنوی معنوی
می گویند که ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در آغاز چوپان بود و با گذشت زمان ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. او اتاقی داشت که هر روز صبح به آن سر می زد و وقت خروج بر در اتاق قفلی محکم می زد تا این که درباری ها گمان کردند ایاز گنجی در اتاق پنهان کرده است و موضوع را از سر حسادت به گوش شاه رساندند .

پادشاه دستور داد وقتی غلام در اتاقش نیست در را باز کنند و گنج نهان را به محضر شاه بیاورند. به این ترتیب 30 نفر از بدخواهان به اتاق ایاز ریختند و قفل را شکستند و هرچه گشتند چیزی نیافتند جز یک چارق کهنه و یک دست لباس مندرس که به دیوار آویخته شده بود.

به این ترتیب دست خالی پیش شاه برگشتند و آنوقت سلطان به خنده افتاد که « ایاز مردی درستکار است . آن لباس های مندرس مربوط به دوره چوپانی اوست و آنها در اتاقش آویخته است تا روزگار فقر و سختی اش را به یاد داشته باشد و به رفاه امروزش غره نشود.

هدف مولانا داستان ایاز، این است که مخاطب هایش در هر جایگاهی که هستند همیشه پوستین کهنه روزگار سختی را برای خودشان نگه دارند تا قدرت، آنها را مغرور و غافل نکند.

نظرات کاربران
بدون دیدگاه

مطالب تصادفی

ایستگاه سلامت