ایرانیان

تازه های این بخش ایرانیان

فروشگاه

داستان

نویسنده: علی باستانی

aftab98.ir

داستان کوتاه انگلیسی,داستان کوتاه انگلیسی برای مبتدیان,داستان کوتاه انگلیسی همراه با ترجمه,داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی برای کودکان,داستان کوتاه انگلیسی برای کودکان,داستان کوتاه انگلیسی ساده,داستان کوتاه انگلیسی با معنی,داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه ی فارسی,داستان کوتاه انگلیسی به فارسی,داستان کوتاه انگلیسی صوتی,داستان کوتاه عاشقانه,داستان کوتاه عاشقانه غمگین,داستان کوتاه عاشقانه تلخ,داستان کوتاه عاشقانه واقعی,داستان کوتاه عاشقانه,داستان کوتاه عاشقانه جدید,داستان کوتاه عاشقانه گریه دار,داستان کوتاه عاشقانه زیبا,داستان کوتاه عاشقانه غمگین جدید,داستان کوتاه عاشقانه بدون سانسور,داستان کوتاه زیبا,داستان کوتاه زیبا خدا,داستان کوتاه زیبا و جالب,داستان کوتاه زیبا و آموزنده,داستان کوتاه زیبا و تاثیرگذار,داستان کوتاه زیبا عاشقانه,داستان کوتاه زیبا و عاشقانه,داستان کوتاه زیبا درباره خدا,داستان کوتاه زیبا و جدید,داستان کوتاه زیبا به زبان انگلیسی,داستان کوتاه طنز,داستان کوتاه طنز,داستان کوتاه طنز 18,داستان کوتاه طنز باحال,داستان کوتاه طنز جدید,داستان کوتاه طنز حیوانات,داستان کوتاه طنز از حیوانات,داستان کوتاه طنز انگلیسی,داستان کوتاه طنز ادبی,داستان کوتاه طنز و جالب,داستان کوتاه جالب,داستان کوتاه جالب,داستان کوتاه جالب و زیبا,داستان کوتاه جالب و خواندنی,داستان کوتاه جالب و خنده دار,داستان کوتاه جالب انگلیسی با ترجمه,داستان کوتاه جالب و جدید,داستان کوتاه جالب انگلیسی,داستان کوتاه جالب و آموزنده,داستان کوتاه جالب خنده دار,داستان کوتاه کودکانه,داستان کوتاه کودکانه با تصویر,داستان کوتاه کودکانه انگلیسی,داستان کوتاه کودکانه صوتی,داستان کوتاه کودکانه به زبان انگلیسی,داستان کوتاه کودکانه انگلیسی با ترجمه,داستان کوتاه کودکانه شب یلدا,داستان کوتاه کودکانه در مورد مدارا,داستان کوتاه کودکانه درباره حیا,داستان کوتاه کودکانه مصور,داستان کوتاه فارسی,داستان کوتاه فارسی با ترجمه انگلیسی,داستان کوتاه فارسی به انگلیسی,داستان کوتاه فارسی و انگلیسی,داستان کوتاه فارسی شکر است,داستان کوتاه فارسی با ترجمه عربی,داستان کوتاه فارسی به عربی,داستان کوتاه فارسی انگلیسی,داستان کوتاه فارسی برای کودکان,داستان های کوتاه فارسی برای کودکان,داستان کوتاه آموزنده,داستان کوتاه آموزنده از بزرگان,داستان کوتاه آموزنده جالب,داستان کوتاه آموزنده,داستان کوتاه آموزنده دینی,داستان کوتاه آموزنده انگلیسی,داستان کوتاه آموزنده کودکانه,داستان کوتاه آموزنده و زیبا,داستان کوتاه آموزنده جدید,داستان کوتاه آموزنده عاشقانه,داستان کوتاه خنده دار,داستان کوتاه خنده دار اموزنده,داستان کوتاه خنده دار جدید,داستان کوتاه خنده دار انگلیسی,داستان کوتاه خنده دار انگلیسی با ترجمه فارسی,داستان کوتاه خنده دار و طنز,داستان کوتاه خنده دار باحال,داستان کوتاه خنده دار کودکانه,داستان کوتاه خنده دار به زبان انگلیسی,داستان کوتاه خنده دار و جالب

 

پرستو صالحی نوشت:

” چندی پیش، یکی از ثروتمندترین مردان برزیل در پستی روی فیس‌بوکش اعلام کرد که خودروی بنتلی نیم‌میلیون دلاری خود را، که به‌تازگی خریده بود، دفن خواهد کرد. آقای شیکینو اسکارپا گفته بود که بعد از آنکه مستندی درباره‌ی فرعون‌های مصر باستان دیده، می‌خواهد به‌تقلید از آنها ارزشمندترین دارایی خود را دفن کند تا در زندگی بعد از مرگ بتواند از آن استفاده کند!

در مدت یک هفته تا زمانی که برای تدفین خودرو اعلام شده بود، این کار او موجی از جنجال در رسانه‌های برزیل به‌راه انداخت و نظرات منفی بسیاری برای او ارسال شد؛ بسیاری این کار را احمقانه خواندند و معتقد بودند که او دست‌کم با بخشیدن خودرو می‌تواند بیشتر به زندگی بعدی خود کمک کند!

اما او، مصمم، در یک برنامه‌ی تلویزیونی صدها خبرنگار و عکاس را به خانه‌ی خود در شهر سائوپائولو دعوت کرد تا شاهد مراسم تدفین باشند. خودرو به داخل گودال منتقل شد و آقای اسکارپا بر سر مزار خودروی خود ایستاد، اما قبل از اینکه اولین تل خاک روی خودرو ریخته شود، دستور توقف داد و همه را به داخل خانه دعوت کرد.

بعد مشغول سخنرانی برای جمع شد: «البته که من دیوانه نیستم، البته که ماشینم را دفن نخواهم کرد. بسیاری به‌سبب اینکه می‌خواستم ماشینم را دفن کنم، درباره‌ام قضاوتِ بد کردند، اما اغلب مردم چیزی بسیار باارزش‌تر از بنتلی من را دفن می‌کنند. آنها قلب، کلیه، کبد، شش، و چشم‌هایشان را به خاک می‌سپارند. این کار احمقانه است؛ زیرا بسیاری از مردم نیازمند اهدای عضوند. دفن‌شدن مردگان با اعضای سالمی که چه‌بسا جان بسیاری را نجات بدهند بزرگ‌ترین خسران این جهان است. ارزش بنتلی من حتی نزدیک به آن نیست. هیچ ثروتی، هرچقدر هم زیاد، ارزشمندتر از یک عضو بدن نیست؛ زیرا هیچ‌چیز ارزشمندتر از زندگی نیست.» آقای اسکارپا این کار را به‌مناسبت هفته‌ی اهدای عضو در برزیل و با همکاری سازمان اهدای عضو برزیل (ABTO) انجام داد تا توجه مردم را به این مسئله جلب کند. پس از این مراسم، سازمان ABTO کمپین جدید خود را با شعار «دفن‌کردن چیزی باارزش‌تر از بنتلی احمقانه است» راه‌اندازی کرد.

موجی که این کار برای اهدای اعضا در برزیل به‌راه انداخت بی‌سابقه بوده است. این کار آقای اسکارپا فقط در شبکه‌های اجتماعی بر بیش از 172میلیون نفر تأثیرگذار بوده و پست‌های مربوط به اهدای اعضا پس از آن 743 درصد بیشتر از پست مربوط به دفن‌شدن بنتلی به اشتراک گذاشته شدند. و اهدای اعضا در برزیل در مدت یک ماه 31/5 درصد افزایش یافت.

داستان کوتاه

در ایام صدارت امیرکبیر روزی احتشام الدوله عموی ناصرالدین شاه که والی بروجرد بود به تهران آمد و به حضور امیرکبیر رسید.

امیرکبیر از احتشام الدوله پرسید: وضع بروجرد چطور است؟

حاکم لرستان جواب داد: قربان اوضاع به قدری امن و امان است که گرگ و میش از یک جوی آب میخورند.

امیر برآشفت و گفت: من میخواهم مملکتی که من صدراعظمش هستم آنقدر امن و امان باشد که گرگی وجود نداشته باشد که در کنار میش آب بخورد. تو میگویی گرگ و میش از یک جوی آب میخورند؟

داستان کوتاه

یکی از وزرای ناصرالدین ‌شاه در جریان جنگ‌های ایران و روسیه ادعا کرده بود می‌تواند توپی بسازد که از دارالخلافه تهران، سنت‌پترزبورگ روسیه را با خاک یکسان کند و بعد از چند ماه توپ را آماده کرد و ناصرالدین شاه و بقیه درباریان را برای مشاهده شلیک آن دعوت کرد .

با شلیک توپ، گلوله توپ درون لوله منفجر شد و خدمه توپ را لت و پار کرد.

ناصرالدین ‌شاه با عصبانیت پرسید؛ مردک! این بود آن توپی که وعده داده بودی؟

و یارو گفت؛ قربان! وقتی خودی‌ها را اینجور لت و پار کرده است، حالا تصور بفرمایید که با دشمن چه می‌کند؟!

داستان کوتاه خواستگاری
نویسنده: سیب خاطرات
پسری با اخلاق و نیک سیرت اما فقیر به خواستگاری دختری رفت.
پدر دختر رو به پسر کرد و گفت: تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد پس من به تو دختر نمیدهم.

چندی بعد پسری پولدار اما بدکردار به خواستگاری همان دختر رفت ، پدر دختر با ازدواج موافقت کرد و در مورد اخلاق پسر گفت : انشاءالله خدا او را هدایت میکند.

دختر گفت: پدر، مگر خدایی که هدایت میکند، با خدایی که روزی میدهد فرق دارد؟

داستان کوتاه
نویسنده: سیب خاطرات
…در آن دوره، 22 یا 23 ساله و ورزشکار بودم. از پانزده، شانزده سالگی در «‌خروس وزن» قهرمان شدم که مرا به تهران بردند تا به شهرهای مختلف بروم و مسابقه بدهم. نسلمان عمدتاً کشتی‌گیر بوده‌اند، خادم‌ها پسرعموی ما هستند، محمد خادم پسرعموی پدرم است.خلاصه ذات همه‌مان پهلوانی است.

بنده خدایی بود به اسم «گلکار» که سه سال قهرمان کشور شده، اما آن سال باخته بود. با بچه‌ها در غذاخوری باشگاه نشسته بودیم که یکی آمد و گفت: اوستا خورد! وقتی داخل غذاخوری آمد، بچه‌ها هر بی‌ادبی‌ای بلد بودند نسبت به او کردند! او با پدر ما رفیق بود و به ما می‌گفت: بچه برادر.

به من گفت: «بچه برادر! ببین عوض اینکه دلداری‌ام بدهند، چه کارم می‌کنند؟»

تکان سختی خوردم و گفتم بعد از سه سال قهرمان شدن، آخرش این است؟

داشتم به این موضوع فکر می‌کردم که رادیو خبر مرگ مهاتما گاندی را پخش کرد.

فردای آن دیدم در روزنامه‌ها نوشته‌اند: دنیا به هم خورد!

دیدم آخر شخصیت کاریزماتیک این می‌شود و آخر گردن‌کلفتی آن! همان‌جا سوار ماشین شدم و به مشهد آمدم و پیش مرحوم حاجی عابدزاده رفتم و شروع به درس خواندن کردم …

داستان کوتاه
نویسنده: سیب خاطرات
روایت شده که روزى حضرت امیر علیه السّلام بر فراز منبر مسجد کوفه پس از حمد و ثناى الهى فرمود: اى مردم! گناهان سه قسمند، سپس ساکت شد، شخصى پرسید: یا على علیه السّلام فرمودى گناهان سه قسمند و ساکت شدى؟

فرمود:آرى مى‏خواستم آن را توضیح دهم ولى چیزى به ذهنم رسید، که فاصله بین کلام شد، آرى گناه سه قسم است: گناهى که آمرزیده مى‏گردد و گناهى که آمرزیده نمى‏گردد، و گناهى که هم صاحبش بیم دارد و هم امید، عرض شد برایمان آن را روشن کن؟

فرمود: آرى گناهى که در دنیا کیفرش را بنده مى‏بیند و خداوند بردبارتر از این است که دو بار بنده را کیفر دهد.

و اما گناهى که بخشیده نمى‏شود، ستم به بندگان خداست، که خداوند سوگند یاد کرده که آن را نیامرزد، اگر چه به آهستگى مشتى بر کسى زده باشند، و یا دستى به سر و صورت انسان یا حیوانى کشیده باشند، پس خدا در قیامت آن را قصاص مى‏کند تا مظلمه‏اى به گردن کسى نماند.

اما گناه سوم، گناهى است که خداوند آن را بپوشاند و توبه را روزى وى سازد و همواره از گناه خود ترسان است و امید رحمت دارد، پس ما هم براى او جاى امیدوارى مى‏بینیم.

از حضرت باقر علیه السّلام رسیده که فرمود: هر گاه خداوند بخواهد بنده‏اى را گرامى نماید و گناهانى بر گردن داشته باشد، او را بیمار مى‏گرداند، و اگر بیمارش نکند، مرگ را بر او سخت و رنج‏آور مى‏گرداند، تا گناهانش پاک شود، و اگر بخواهد بنده‏اى را خوار گرداند و او کارهاى نیکى کرده باشد، بدنش را سالم نگاه مى‏دارد و اگر چنین نکند، روزى او را بسیار مى‏گرداند، و اگر چنین نکند، مرگ را بر او آسان مى‏کند، تا پاداش کار نیکش به این صورت داده شود.

داستان کوتاه درباره امام موسی صدر
نویسنده: سیب خاطرات
رئیس سابق جامعۀ لبنانی‌های مقیم سیرالئون، در گفت‌وگو با گروه تاریخ شفاهی مؤسسۀ فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر به بیان خاطرات خود دربارۀ امام موسی صدر پرداخت.

به گزارش روابط عمومی مؤسسۀ فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر، هاشم الهاشم ابتدا به سابقه آشنایی خانواده خود با امام صدر اشاره کرد و گفت: این آشنایی به زمانی برمی‌گردد که من و برادر دو قلویم نوجوان بودیم و امام صدر هنوز در شهر صور سکونت داشت. آن روز‌ها رابطه بسیار صمیمانه‌ای میان امام و پدر من برقرار بود. به یاد دارم که امام هرگاه پدر من را می‌دید از او با لقب پسر عمو یاد می‌کرد چون پدر ما از سادات هاشمی بود. در آن سال‌ها ما دائم ایشان را ملاقات می‌کردیم و همراه‌شان به جلسات مختلف می‌رفتیم به گونه‌ای که من و برادرم دائم در دو طرف امام بودیم و در نمازهای جماعت به امامت ایشان شرکت می‌کردیم.
============================

استاد الهاشم در ادامه با اشاره به ماجرای یک بستنی‌فروش مسیحی که به امام مراجعه کرده و از خرید نکردن مسلمانان شکایت داشت، افزود: در یک روز پس از اقامه نماز جمعه، امام صدر گفت که می‌خواهیم جایی برویم. جمعی با ایشان همراه شدند که من هم جزو آنان بودم. رفتیم تا رسیدیم به بستنی فروشی آنتیبای مسیحی، امام به آنتیبا گفت که ما آمده‌ایم در اینجا بستنی بخوریم. آنگاه اول امام و بعد همه حاضران از بستنی‌های آنتیبا خوردند. این کار امام خیلی صدا کرد. گویا یک بستنی فروش شیعه این‌گونه تبلیغ کرده بود که چون آنتیبا مسیحی است، شرعاً نمی‌توان از بستنی‌های او خورد چرا که اهل کتاب پاک نیستند. و البته این سخن براساس نظر برخی علما عنوان شده بود، اما امام که معتقد به طهارت اهل کتاب بود، تنها به بیان نظر فقهی خود اکتفا نکرد و عملاً اقدامی را انجام داد که بازتاب گسترده‌ای در جامعه آن روز لبنان داشت.
============================
الهاشم با تأکید بر اینکه تفاوت مهم امام صدر با دیگران این بود که ایشان مردم را در همه امور اقناع می‌کردند، ادامه داد: امام برای مقابله با زشتی‌ها به تبلیغ زبانی اکتفا نمی‌کرد و حتی اگر می‌خواست مردم را از شراب‌خواری پرهیز دهد به شیوه اقناعی برخورد می‌کرد. مثلاً یک روز امام بین راه در جاده‌ای در منطقه خیزران مقابل رستورانی می‌ایستد تا کمی استراحت کند، گویا از فضایی که در آنجا حاکم بوده احساس می‌کند که زمینه برای یک کار اقناعی فراهم است، لذا به اتفاق همراهان وارد رستوران می شود و گوشه‌ای می‌‌نشیند و به صاحب رستوران می‌گوید کمی شراب و یا یکی از انواع مشروبات الکلی را برای من بیاورید. افراد از این خواسته امام تعجب می‌کنند توجه همه جلب می‌شود. امام تأکید می‌کند که درست شنیده‌اید آنچه را گفتم بیاورید. بعد کافه‌دار لیوانی شراب نزد امام می‌آورد. سپس امام از او می‌خواهد که یک جگر گوسفند هم بیاورد. بلافاصله سفارش ایشان انجام می‌شود. امام قطعه‌ای از جگر را برش زده و روی آن شراب می‌ریزد، پس از لحظاتی تغییرات جدی در ظاهر جگر ایجاد می‌شود. در اینجا امام خطاب به حاضران می‌گوید ببینید شراب با این جگر چه کرد همین اتفاق برای جگر کسانی که این نوع مشروبات را استفاده می‌کنند، می‌افتد. آیا منطقی است که همچنان به نوشیدن آن اصرار داشته باشید؟

============================
رئیس سابق جامعۀ مهاجران لبنانی مقیم سیرالئون به سلوک فردی امام هم پرداخت و تصریح کرد: امام به گونه‌ای سخن می‌گفت و عمل می‌کرد که همه او را دوست داشتند و به جرئت می‌توانم بگویم که ایشان در میان مسیحیان و اهل سنت هیچ بدخواه و دشمنی نداشت و مخالفان او بیشتر در میان شیعیان حسود و تنگ‌نظر بودند.

استاد الهاشم در ادامه دربارۀ رابطه امام با مسیحیان به بیان خاطرات دیگری پرداخت و اظهار داشت: یک مسیحی که مدعی علاقه‌مندی به اسلام و مکتب تشیع شده بود به امام صدر مراجعه می کند و خواستار تشرف به دین اسلام می‌شود. امام با طرح پرسش‌هایی سعی می‌‌کند از علت این تصمیم او آگاه شود. آن مرد پاسخ‌هایی می‌دهد، اما امام قانع نمی‌شود، لذا به او پیشنهاد می‌دهد که برود و برخی کتاب‌ها را بخواند و بعد با تفکر و تأمل بیاید و تصمیمش را بگیرد. خلاصه در حالی که آن مرد اصرار به مسلمان شدن داشت، امام از او دلیل قانع کننده خواسته بود. بالاخره مرد مسیحی به امام می‌گوید می‌خواهم مسلمان بشوم تا بتوانم همسرم را راحت‌تر طلاق بدهم. امام هم در جواب می‌گوید اگر دلیلش چنین چیزی است به هیچ وجه قبول نمی‌کنم. اما آدرس خانه‌ات را به من بده تا مشکلت را حل کنم. بعد همراه پدر من و یکی از کشیش‌های مسیحی چند بار به منزل آن فرد مسیحی رفتند تا اختلاف او و همسرش را برطرف کنند. جالب این است که این مرد تا همین اواخر زنده بود و تا آخر عمر هم با همسرش زندگی کرد.

استاد هاشم الهاشم در پایان گفت: فرق امام صدر با دیگران در همین بود. اگر آن مرد نزد امام شیعه می‌شد، مثل بمب در جنوب لبنان صدا می‌کرد اما امام چنین شیوه‌هایی را نمی‌پسندید.

داستان کوتاه
نویسنده: سیب خاطرات
سال یک هزار و سیصد و سی و دو شمسی بود، من و عده ای از جوانان پرشور آن روزگار پس از تبادل نظر و بحث و مشاجره به این نتیجه رسیده بودیم که چه دلیلی دارد که ما نماز را به عربی بخوانیم؟ چرا نماز را به زبان فارسی نخوانیم؟ و عاقبت تصمیم گرفتیم که نماز را به زبان فارسی بخوانیم و همین کار را هم کردیم.

والدین، کم‌کم از این موضوع آگاهی یافتند و به فکر چاره افتادند.

عاقبت یکی از پدران، آن‌ها را یعنی والدین دیگر افراد را به این فکر انداخت که ما را به محضر حضرت آیت‌الله حاج آقا رحیم ارباب ببرند و این فکر مورد تأیید قرار گرفت

در روز موعود ما را که تقریباً پانزده نفر می‌شدیم به محضر مبارک ایشان بردند.
حضرت آیت‌الله ارباب رو به ما کردند و فرمودند:

بهتر است شما یکی یکی خودتان را به من معرفی کنید و هر کدام بگویید که در چه سطح تحصیلی هستید و در چه رشته‌ای درس می‌خوانید.

پس از آن که امر ایشان را اطاعت کردیم، به تناسب رشته و کلاس هر کدام از ما، پرس‌‌های علمی مطرح کردند و از درس‌هایی از قبیل جبر و مثلثات و شیمی و علوم طبیعی مسائلی پرسیدند که پاسخ اغلب آن‌ها از عهده‌ی درس‌های نیم‌بندی که ما خوانده بودیم خارج بود. اما هر یک از ما که از عهده‌ی پاسخ پرسش‌های ایشان بر نمی‌آمد، با اظهار لطف حضرت ارباب مواجه می‌شد که با لحن پدرانه‌ای پاسخ درست آن پرسش‌ها را خودشان می‌فرمودند.

اکنون ما می‌فهمیم که ایشان با طرح این سؤالات قصد داشتند ما را خلع سلاح کنند و به ما بفهمانند که آن دروس جدیدی که شما می‌خوانید من بهترش را می‌دانم ولی به آن مغرور نشده‌ام.

پس از این که همه‌ی ما را خلع سلاح کردند، به موضوع اصلی پرداختند و فرمودند:

والدین شما نگران شده‌اند که شما نمازتان را به فارسی می‌خوانید، آن‌ها نمی‌دانند که من کسانی را می‌شناسم که، نعوذ بالله، اصلاً نماز نمی‌خوانند. شما جوانان پاک‌اعتقادی هستید که هم اهل دین هستید و هم اهل همّت. من در جوانی می‌خواستم مثل شما نماز را به زبان فارسی بخوانم؛ امّا مشکلاتی پیش آمد که نتوانستم به این خواسته جامه‌ی عمل بپوشم، اکنون شما به خواسته‌ی دوران جوانی من لباس عمل پوشانیده‌اید،‌ آفرین به همّت شما. اما من در آن روزگار به اولین مشکلی که برخوردم، ترجمه‌ی صحیح سوره‌ی حمد بود که لابدّ شما آن مشکل را حل کرده‌اید. اکنون یک نفر از شما که از دیگران بیش‌تر مسلّط است، به من جواب دهد که «بسم‌الله الرحمن الرحیم» را چگونه ترجمه کرده است.

یکی از ما به عادت محصلین دستش را بالا گرفت و داوطلب پاسخ به حضرت آیت ‌الله ارباب شد.

آن جوان گفت بسم الله الرحمن الرحیم را طبق عادت جاری ترجمه‌ کرده‌ایم: به نام خداوند بخشنده مهربان.

حضرت ارباب با لبخندی فرمودند:

گمان نکنم ترجمه درست «بسم الله» چنین باشد. در مورد «بسم» ترجمه‌ی «به نام» عیبی ندارد. اما «الله» قابل ترجمه نیست؛ زیرا اسم علم (=خاص) است برای خدا. و اسم علم را نمی‌توان ترجمه کرد. مثلاً اگر اسم کسی «حسن» باشد، نمی‌توان به او گفت «زیبا». درست است که ترجمه‌ی «حسن» زیباست؛ اما اگر به آقای حسن بگوییم آقای زیبا، حتماً خوشش نمی‌آید. کلمه «الله» اسم خاص است که مسلمانان بر ذات خداوند متعال اطلاق می‌کنند، همان‌گونه که یهود خدای متعال را «یهوه» و زردشتیان «اهورامزدا» می‌گویند. بنابراین نمی‌توان «الله» را ترجمه کرد، بلکه باید همان لفظ جلال را به کار برد.

خوب «رحمان» را چگونه ترجمه کرده‌اید؟

رفیق ما پاسخ داد که رحمن را بخشنده معنی کرده‌ایم.

حضرت ارباب فرمودند:

این ترجمه بد نیست؛ ولی کامل هم نیست؛ زیرا «رحمان» یکی از صفات خداست که رحمت و بخشندگی شامل او را می‌رساند و این شمول در کلمه‌ی بخشنده نیست، یعنی در حقیقت «رحمان» یعنی خدایی که در این دنیا هم بر مؤمن و هم بر کافر رحم می‌کند و همه را در کنف لطف و بخشندگی خود قرار می‌دهد؛ از جمله آن که نعمت رزق و سلامت جسم و امثال آن عطا می‌فرماید. در هر حال ترجمه‌ی بخشنده برای «رحمان» در حدّ کمال ترجمه نیست.

خوب، «رحیم» را چطور ترجمه کرده‌اید؟

رفیق ما جواب داد که رحیم را به «مهربان» ترجمه کرده‌ایم.

حضرت آیت‌الله ارباب فرمودند:

اگر مقصودتان از «رحیم» من بودم (چون نام مبارک ایشان رحیم بود) بدم نمی‌آمد که اسم مرا به «مهربان» برگردانید؛ اما چون «رحیم» کلمه‌ای قرآنی و نام پروردگار است، باید آن را غلط معنی نکنیم. باز هم اگر آن را به «بخشاینده» ترجمه کرده بودید، راهی به دهی می‌برد، زیرا رحیم یعنی خدایی که در آن دنیا گناهان مؤمنان را عفو می‌کند و صفت «بخشایندگی» تا حدودی این معنی را می‌رساند. بنابر آنچه گفته شد، معلوم شد که آنچه در ترجمه‌ی «بسم الله» آورده‌اید بد نیست، ولی کامل نیست و از جهتی نیز در آن اشتباهاتی هست، و من هم در دوران جوانی که چنین قصدی را داشتم، به همین مشکلات برخورد کردم و از خواندن نماز به فارسی منصرف شدم. تازه این فقط آیه‌ی اول سور‌ی حمد بود. اگر به بقیه‌ی آیات بپردازیم، موضوع خیلی غامض‌تر از این خواهد شد. اما من عقیده دارم شما اگر باز هم به این امر اصرار دارید، دست از نماز خواندن به فارسی بر ندارید، زیرا خواندنش بهتر از نخواندن نماز به طور کلّی است.

در این جا، همگی شرمنده و منفعل و شکست‌خورده، به حال عجز و التماس از حضرت ایشان عذرخواهی می‌کردیم و قول می‌دادیم که دیگر نمازمان را به فارسی نخوانیم و نمازهای گذشته را نیز اعاده کنیم. اما ایشان می‌فرمودند که من نگفتم نماز به عربی بخوانید، هر طور دلتان می‌خواهد نماز بخوانید. من فقط مشکلات این کار را برای شما شرح دادم. ولی ما همه عاجزانه از پیشگاه ایشان طلب بخشایش می‌کردیم و از کار خود اظهار پشیمانی می‌نمودیم.

حضرت آیت‌الله ارباب با تعارف میوه و شیرینی مجلس را به پایان بردند و ما همگی دست مبارک ایشان را بوسیدیم و در حالی که ایشان تا دم در ما را بدرقه می‌‌کردند، از ایشان خداحافظی کردیم و در دل به عظمت شخصیت ایشان آفرین می‌گفتیم و خوشحال بودیم که افتخاری چنین نصیب ما شد که با چنین شخصیّتی ملاقات کنیم. نمازها را اعاده کردیم و دست از کار جاهلانه‌ی خود برداشتیم. بنده از آن به بعد گاه‌گاهی به حضور آن جناب می‌رسیدم و از خرمن علم و فضیلت ایشان خوشه‌ بر می‌چیدم.

داستان کوتاه

منقول است که ملاصدرا، میرداماد را در خواب دید و پرسید که

چرا مردم مرا تکفیر کردند اما تو را خیر؟

میرداماد پاسخ داد که من مطالب حکمت را چنان نوشتم که علما از فهم آن عاجزند اما تو ملامکتبی نوشتی که همه می‌فهمند، بنابراین تو را تکفیر کردند!

داستان کوتاه انتخاب

آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود.

اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. با یک کوروت کروکی جگری. تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت.

قبول نکردم. راست اش تحمل اش را نداشتم.

بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند :

پاریس ؛ خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی کشته میشود. گفتم حرف اش را هم نزنید.

بعد قرار شد کلودیا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم. توی دخمه ای عینهو قبر. اما کسی تصادف نکند. کسی سرطان نگیرد.

قبول کردم.

حالا کلودیا- همین که کنارم ایستاده است – مدام می گوید خانه نور کافی ندارد، بچه ها کفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمیدهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد. با سرطان و تصادف.

کلودیا اما این چیزها را نمی داند. بچه ها هم نمیدانند.

داستان کوتاه

یکی از علمای نجف روزی در مسیر راهش به فقیری یک درهم صدقه داد ( البته بیشتر ازآن نداشت )

شب در خواب دید او را به باغی مجلل و دارای قصری بسیار عالی و زیبا دعوت کرده اند که نظیر آن را کسی ندیده بود.

پرسید این باغ و قصر از آن کیست؟

گفتند: ازآن شماست

تعجب کرد که من در برابر این همه تشریفات، عملی انجام نداده ام.

به او گفتند: تعجب کردی؟

گفت:آری.

گفتند: تعجب نکن.

این پاداش آن یک درهم شماست. که خالصانه و با حسن عمل انجام گرفته است. »

داستان کوتاه

فقیری بدهکار را به زندان بردند. او بسیار پرخُور بود و غذای همه زندانیان را می‌دزدید و می‌خورد. زندانیان از دست او رنج می‌بردند و غذای خود را پنهانی می‌خوردند.

روزی آنها به زندان‌بان گفتند: به قاضی بگو این مرد خیلی ما را آزار می‌د‌هد غذای 10 نفر را می‌خورد گلوی او مثل تنور آتش است سیر نمی‌شود. یا او را از زندان بیرون کنید، یا غذا را زیادتر بدهید.

قاضی پس از تحقیق و بررسی فهمید که این مردی پُرخور و فقیر است و همین باعث زندانی شدنش می باشد. پس بناچار به او گفت: تو آزادهستی برو به خانه‌ات.

زندانی گفت: ای قاضی من کس و کاری ندارم فقیرم زندان برای من بهشت است اگر از زندان بیرون بروم از گشنگی می‌میرم.

قاضی نپذیرفت و او را از زندان بیرون کرد.
قاضی دستور داد او را دور شهر بگردانید و فقرش را به همه اعلام کنید. هیچ کس به او نسیه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد. پس از این هر کس از این مرد شکایت کند دادگاه نمی‌پذیرد.

آنگاه آن مرد فقیر شکمو را بر شترِ یک مرد هیزم فروش سوار کردند.مردم هیزم فروش از صبح تا شب فقیر را کوچه به کوچه و محله به محله گرداند. در بازار جلو حمام و مسجد فریاد می‌زد:

ای مردم! این مرد را خوب بشناسید او فقیر است. به او وام ندهید، نسیه به او نفروشید، با او داد و ستد نکنید, او فقیر و پرخور و بی‌کس و کار است خوب او را نگاه کنید.

شبانگاه هیزم فروش مرد زندانی را از شتر پایین آورد و گفت: مزد من و کرایه شترم را بده من از صبح برای تو کار می‌کنم.

زندانی خندید و گفت: تو نمی‌دانی از صبح تا حالا چه می‌گویی؟ به تمام مردم شهر گفتی و خودت نفهمیدی؟ سنگ و کلوخ شهر می‌دانند که من فقیرم و تو نمی‌دانی؟ دانش تو عاریه است.

طمع و غرض بر گوش و هوش ما قفل می‌زند. بسیاری از مردمان یکسره از حقایق سخن می‌گویند ولی خود نمی‌دانند وعمل نمی کنند مثل همین مرد هیزم فروش .

داستان کوتاه

یک سرباز راننده داشت یک تیمسار و یک سرهنگ را به یک پادگان تحت حفاظت می برد.

در فاصله بیست متری آن پادگان؛ راننده با صدایی آرام و خفه گفت:

« داریم الآن به منطقه نزدیک می شویم»

سرهنگ که راهنمایی تیمسار برای بازدید از پادگان را به عهده داشت، با صدایی آهسته به

تیمسار گفت: « قربان! ما داریم به منطقه نزدیک می شویم.»

پنج دقیقه بعد راننده با صدایی آرام و خفه گفت: « ما الآن از پل تحت حفاظت ارتش عبور کردیم .» سرهنگ با صدای خفه به تیمسار گفت: « قربان! ما از پل حفاظت ارتش عبور کردیم .»

تیمسار هم با صدایی خفه گفت: « جالبه.»

پنج دقیقه بعد راننده با صدایی خفه و آهسته گفت: « ما تا سه دقیقه دیگر به پادگان می رسیم.»

سرهنگ همان جمله را با صدایی آرام و رازآلود تکرار کرد و گفت: « ما تا سه دقیقه دیگر به پادگان می رسیم.»

تیمسار هم با همان صدای آرام گفت: « خیلی خوبه، خیلی خوبه.»

یک دقیقه بعد تیسمار از سرهنگ با صدایی خفه و آرام پرسید: « راستی ما برای چی یواش حرف می زنیم؟»

سرهنگ با همان صدای آرام از راننده پرسید: « سرکار! ما برای چی اینقدر یواش حرف می زنیم ؟»

راننده آهسته پاسخ داد: « قربان شما رو نمی دونم، ولی من بخاطر این که گلوم درد می کنه آهسته حرف می زنم… ! »

برچسب ها : اس ام اس،اس ام اس تولد،اس ام اس تولد برادر،اس ام اس تولد خواهر،اس ام اس تولد دوست،اس ام اس تولد رسمی،اس ام اس تولد عاشقانه،اس ام اس تولد مادر،اس ام اس تولد نوزاد،اس ام اس تولد همسر،اس ام اس تولدت مبارك،اس ام اس خنده دار،اس ام اس خنده دار 94،اس ام اس خنده دار افغانی،اس ام اس خنده دار ترکی،اس ام اس خنده دار جدید،اس ام اس خنده دار خفن،اس ام اس خنده دار ضد دختر،اس ام اس خنده دار لری،اس ام اس دلتنگی،اس ام اس دلتنگی 94،اس ام اس دلتنگی جدید،اس ام اس دلتنگی دوست،اس ام اس دلتنگی شدید،اس ام اس دلتنگی عاشقانه،اس ام اس دلتنگی و دوری،اس ام اس دلتنگی و دوست داشتن،اس ام اس دوست داشتن،اس ام اس دوست داشتن 94،اس ام اس دوست داشتن جدید،اس ام اس دوست داشتن خیلی زیاد،اس ام اس دوست داشتن زیاد،اس ام اس دوست داشتن عاشقانه،اس ام اس دوست داشتن همسر،اس ام اس دوست داشتن واقعی،اس ام اس دوست داشتنی،اس ام اس رفاقتی،اس ام اس رفاقتی 94،اس ام اس رفاقتی باحال،اس ام اس رفاقتی جدید،اس ام اس رفاقتی سنگین،اس ام اس رفاقتی قشنگ،اس ام اس رفاقتی و مرامی،اس ام اس رفاقتی و معرفتی،اس ام اس زیبا،اس ام اس زیبا 94،اس ام اس زیبا جدید،اس ام اس زیبا و با معنی،اس ام اس زیبا و جدید،اس ام اس زیبا و دلنشین،اس ام اس زیبا و عاشقانه،اس ام اس زیبا و معنی دار،اس ام اس زیبای تولد،اس ام اس صبح بخیر،اس ام اس صبح بخیر 94،اس ام اس صبح بخیر انگلیسی،اس ام اس صبح بخیر انگلیسی با ترجمه فارسی،اس ام اس صبح بخیر خنده دار،اس ام اس صبح بخیر دوستانه،اس ام اس صبح بخیر عاشقانه جدید،اس ام اس صبح بخیر عشقم،اس ام اس صبح بخیر گفتن،اس ام اس عاشقانه،اس ام اس محرم،اس ام اس محرم 94،اس ام اس محرم جدید،داستان پستچی چیستا یثربی،داستان پستچی چیستا یثربی pdf،داستان پستچی چیستا یثربی دانلود،داستان پستچی چیستا یثربی قسمت اول،داستان پستچی چیستا یثربی قسمت دهم،داستان پستچی چیستا یثربی قسمت سوم،داستان پستچی چیستا یثربی قسمت نهم،داستان پستچی چیستا یثربی قسمت هشتم،داستان پستچی چیستا یثربی قسمت هفتم،داستان پستچی چیستا یثربی قسمت یازدهم،داستان ترسناک،داستان ترسناک آمریکایی،داستان ترسناک از جن،داستان ترسناک ایرانی،داستان ترسناک جدید،داستان ترسناک جن،داستان ترسناک چند خطی،داستان ترسناک خارجی،داستان ترسناک کوتاه،داستان ترسناک واقعی،داستان سریال شهرزاد،داستان سریال شهرزاد چیست،داستان عاشقانه،داستان عاشقانه انگلیسی،داستان عاشقانه ایرانی،داستان عاشقانه زیبا،داستان عاشقانه شب اول عروسی،داستان عاشقانه غمگین،داستان عاشقانه كوتاه،داستان عاشقانه کوتاه،داستان عاشقانه گریه دار،داستان عاشقانه واقعی،داستان كوتاه آموزنده،داستان كوتاه جالب،داستان كوتاه طنز،داستان كوتاه عاشقانه،داستان کوتاه،داستان کوتاه آموزنده،داستان کوتاه آموزنده از بزرگان،داستان کوتاه آموزنده انگلیسی،داستان کوتاه آموزنده جالب،داستان کوتاه آموزنده جدید،داستان کوتاه آموزنده دینی،داستان کوتاه آموزنده عاشقانه،داستان کوتاه آموزنده کودکانه،داستان کوتاه آموزنده و زیبا،داستان کوتاه انگلیسی،داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی برای کودکان،داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه ی فارسی،داستان کوتاه انگلیسی با معنی،داستان کوتاه انگلیسی برای کودکان،داستان کوتاه انگلیسی برای مبتدیان،داستان کوتاه انگلیسی به فارسی،داستان کوتاه انگلیسی ساده،داستان کوتاه انگلیسی صوتی،داستان کوتاه انگلیسی همراه با ترجمه،داستان کوتاه ایرانی،داستان کوتاه برای کودکان،داستان کوتاه ترسناک،داستان کوتاه جالب،داستان کوتاه جالب انگلیسی،داستان کوتاه جالب انگلیسی با ترجمه،داستان کوتاه جالب خنده دار،داستان کوتاه جالب و آموزنده،داستان کوتاه جالب و جدید،داستان کوتاه جالب و خنده دار،داستان کوتاه جالب و خواندنی،داستان کوتاه جالب و زیبا،داستان کوتاه خنده دار،داستان کوتاه خنده دار اموزنده،داستان کوتاه خنده دار انگلیسی،داستان کوتاه خنده دار انگلیسی با ترجمه فارسی،داستان کوتاه خنده دار باحال،داستان کوتاه خنده دار به زبان انگلیسی،داستان کوتاه خنده دار جدید،داستان کوتاه خنده دار کودکانه،داستان کوتاه خنده دار و جالب،داستان کوتاه خنده دار و طنز،داستان کوتاه زیبا،داستان کوتاه زیبا به زبان انگلیسی،داستان کوتاه زیبا خدا،داستان کوتاه زیبا درباره خدا،داستان کوتاه زیبا عاشقانه،داستان کوتاه زیبا و آموزنده،داستان کوتاه زیبا و تاثیرگذار،داستان کوتاه زیبا و جالب،داستان کوتاه زیبا و جدید،داستان کوتاه زیبا و عاشقانه،داستان کوتاه طنز،داستان کوتاه طنز 18،داستان کوتاه طنز ادبی،داستان کوتاه طنز از حیوانات،داستان کوتاه طنز انگلیسی،داستان کوتاه طنز باحال،داستان کوتاه طنز جدید،داستان کوتاه طنز حیوانات،داستان کوتاه طنز و جالب،داستان کوتاه عاشقانه،داستان کوتاه عاشقانه بدون سانسور،داستان کوتاه عاشقانه تلخ،داستان کوتاه عاشقانه جدید،داستان کوتاه عاشقانه زیبا،داستان کوتاه عاشقانه غمگین،داستان کوتاه عاشقانه غمگین جدید،داستان کوتاه عاشقانه گریه دار،داستان کوتاه عاشقانه واقعی،داستان کوتاه فارسی،داستان کوتاه فارسی انگلیسی،داستان کوتاه فارسی با ترجمه انگلیسی،داستان کوتاه فارسی با ترجمه عربی،داستان کوتاه فارسی برای کودکان،داستان کوتاه فارسی به انگلیسی،داستان کوتاه فارسی به عربی،داستان کوتاه فارسی شکر است،داستان کوتاه فارسی و انگلیسی،داستان کوتاه کودکانه،داستان کوتاه کودکانه انگلیسی،داستان کوتاه کودکانه انگلیسی با ترجمه،داستان کوتاه کودکانه با تصویر،داستان کوتاه کودکانه به زبان انگلیسی،داستان کوتاه کودکانه در مورد مدارا،داستان کوتاه کودکانه درباره حیا،داستان کوتاه کودکانه شب یلدا،داستان کوتاه کودکانه صوتی،داستان کوتاه کودکانه مصور،داستان کودکانه،داستان کودکانه امام حسین،داستان کودکانه انگلیسی،داستان کودکانه با تصویر،داستان کودکانه تصویری،داستان کودکانه حیوانات،داستان کودکانه در مورد بهداشت،داستان کودکانه شب یلدا،داستان کودکانه صوتی،داستان کودکانه کوتاه،داستان هاي عاشقانه،داستان های عاشقانه،داستان های عاشقانه بدون سانسور،داستان های عاشقانه صحنه دار،داستان های عاشقانه غمگین،داستان های عاشقانه کوتاه،داستان های عاشقانه گریه دار،داستان های عاشقانه واقعی،داستان های عاشقانه واقعی جدید،داستان های عاشقانه واقعی غم انگیز،داستان های کوتاه فارسی برای کودکان،داستانهای کوتاه،داستانهای کوتاه آموزنده،داستانهای کوتاه انگلیسی،داستانهای کوتاه انگلیسی با ترجمه،داستانهای کوتاه ایرانی،داستانهای کوتاه برای کودکان،داستانهای کوتاه تاریخی،داستانهای کوتاه ترسناک،داستانهای کوتاه چخوف،داستانهای کوتاه و زیبا،دل نوشته امام زمان،دل نوشته برا امام زمان،دل نوشته به امام زمان عج،دل نوشته درباره امام زمان،دل نوشته زيبا،دل نوشته زیبا برای امام زمان،دل نوشته زیبا برای شهدا،دل نوشته زیبا و کوتاه،دل نوشته زیبای عاشقانه،دل نوشته کوتاه با خدا،دل نوشته کوتاه برای امام زمان،دل نوشته کوتاه به امام زمان،دل نوشته کوتاه دلتنگی،دل نوشته کوتاه عاشقانه،دل نوشته کوتاه غمگین،دل نوشته کوتاه قشنگ،دل نوشته کوتاه و زیبا،دل نوشته هاي امام زمان،دل نوشته های امام زمان،دل نوشته های زیبا با عکس،دل نوشته های زیبا برای فیس بوک،دل نوشته های زیبا همراه با عکس،دل نوشته های غمگین جدایی،دل نوشته های غمگین جدید،دل نوشته های غمگین عشق،دل نوشته های غمگین و زیبا،دل نوشته های غمگین و کوتاه،دل نوشته های کوتاه،دل نوشته های کوتاه تنهایی،دل نوشته های کوتاه دلتنگی،دل نوشته های کوتاه عاشقانه،دل نوشته های کوتاه فلسفی،دل نوشته های کوتاه و زیبا،دل نوشته های کوتاه و عاشقانه،دل نوشته های کوتاه و غمگین،دلنوشته امام زمانی،دلنوشته برای امام زمان،دلنوشته برای امام زمان عج،دلنوشته به امام زمان،دلنوشته زیبا،دلنوشته عاشقانه،دلنوشته عاشقانه با عکس،دلنوشته عاشقانه به زبان انگلیسی،دلنوشته عاشقانه جدید،دلنوشته عاشقانه دلتنگی،دلنوشته عاشقانه زیبا،دلنوشته عاشقانه غمگین،دلنوشته عاشقانه کوتاه،دلنوشته عاشقانه گریه دار،دلنوشته عاشقانه91،دلنوشته غمگین،دلنوشته غمگین با عکس،دلنوشته غمگین تنهایی،دلنوشته غمگین جدایی،دلنوشته غمگین جدید،دلنوشته غمگین عاشقانه،دلنوشته غمگین فیس بوک،دلنوشته غمگین کوتاه،دلنوشته غمگین گریه دار،دلنوشته غمگین وعاشقانه،دلنوشته کوتاه،دلنوشته کوتاه تنهایی،دلنوشته هاي من،دلنوشته های زیبا،دلنوشته های زیبا با خدا،دلنوشته های زیبا در مورد خدا،دلنوشته های زیبا همراه با عکس،دلنوشته های زیبا همراه عکس،دلنوشته های زیبا و احساسی،دلنوشته های زیبا و دلنشین،دلنوشته های زیبا و کوتاه،دلنوشته های غمگین،دلنوشته های غمگین کوتاه،دلنوشته های غمگین من،دلنوشته های غمگین همراه با عکس،دلنوشته های غمگین و احساسی،دلنوشته های کوتاه و خواندنی،دلنوشته های من،دلنوشته های من با خدا،دلنوشته های من برای تو،دلنوشته های من برای عشقم،دلنوشته های من به خدا،دلنوشته های من تنها،دلنوشته های من در غربت،دلنوشته های من و تو،دلنوشته های من و عزیزترینم،دلنوشته همراه عکس زیبا،محرم ٢٠١٣،محرم 94،محرم فؤاد،محرم فؤاد mp3،محرم فؤاد سمعنا،محرم نویدکیا

نظرات کاربران
بدون دیدگاه

مطالب تصادفی

ایستگاه سلامت