ایرانیان

تازه های این بخش ایرانیان

فروشگاه

به یاد دهه شصت: زندگی دراماتیک

نویسنده: علی باستانی

به یاد دهه شصت زندگی دراماتیک

 

دهه شصت,دهه شصتی,دهه شصتیا,دهه شصت نامجو,دهه شصت محسن نامجو,دهه شصت دوران تحول,دهه شصتی ها facebook,دهه شصتیها,دهه شصتی ها,دهه شصت یعنی,عکس دهه شصتدراماتیک,دراماتیک یعنی چه,دراماتیک چیست,دراماتیک یعنی چی؟,دراماتیک یعنی,دراماتیک به چه معناست,دراماتیک دهخدا,دراماتیک ترین فیلم,دراماتیک ویکیپدیا,دراماتیک معنی,

 

ساده که بنگریم دهه 60 بازه ده ساله ای از زمان است، مثل هر بازه دیگری، مدل دهه 70 یا دهه 80 یا… ولیکن دهه 60 بنا به عللی ورای بازه ای تقویمی از زمان به «دوران» و یا بهتر بگویم «وقتی» تبدیل شده است و برای همین وقتی درباره دهه 60 صحبت می کنیم گویی درباره کیفیت خاصی از زندگی و حال و هوا صحبت می کنیم که به سختی می توان مشابه آن را در دهه های دیگر حیات جامعه مان پیدا کنیم.

انقلاب در سال 57 روی داد و سال 59 ایرانی وارد شرایط جنگی شد؛ درواقع پیش از آغاز دهه 60 جامعه دوره بی ثباتی و گذاری را تجربه کرد و از سال 60 بود که احساسی از استقرار در شرایط جدید به دست آورد. هر چند مصداق تلاش برای رسیدن به ثبات در میانه بی ثباتی بود، درست مثل کشتی ای که در میان طوفان و دریای مواج توانسته تعادل اش را به دست آورد.

در این دوران فضای کشور فضای جنگی بود. مواجهه با جنگ در هر جامعه بنا به موقعیت متفاوت است؛ گاهی نسبت به آن دافعه وجود دارد و گاهی از آن استقبال می شود و گاهی جامعه با سردی و بی تفاوتی با آن برخورد می کند. ولیکن در ایرانِ آن روز فضای ذهنی عموم جامعه، نسبت به جنگ «جنگ جنگ تا پیروزی بود» یعنی گویی همه جامعه خود را آماده کرده بود که در جنگی که افقی برای تمام شدن آن وجود نداشت شرکت کند. طبیعتا برای تن دادن به چنین شرایطی و ادامه آن، جامعه پذیرفته بود که به شرایط حداقلی بسنده کند و لذا سطح تمنیات خود را به حداقل رسانده بود؛ در عین این که تصور می کرد تحمل این تلخکامی ها بخشی از رسالتی جهانی است که بر عهده دارد و به این ترتیب برای خود نقشی فراملی قائل بود.

جنگ ایران و عراق بازه ای از حیات دراماتیک را برای جامعه ایران رقم زد. مثال شرایط دراماتیک حالت سرگیجه یا نشئه ای است که پس از شنیدن خبری بسیار بد یا بسیار خوب به آدمی دست می دهد. در چنین موقعیتی مختصات و اندازه همه چیز از جمله زمان و مکان تغییر می کند؛ بدین معنی که بازه مشخصی از زمان ممکن است به اندازه یک ثانیه کوتاه و یا به اندازه چندین سال طولانی تر به نظر برسد.

مسافتی مشخص ممکن است بسیار نزدیک یا بسیار دورتر به نظر بیاید. ای بسا تصور رایج از مرگ و زندگی نیز در شرایط دراماتیک تغییر کند؛ در شرایط هیجانی مثبت، گویی آدم مرگ را بسیار دور می داند و به عکس در شرایط هیجانی از نوع منفی، عموم انسان ها مرگ را بسیار نزدیک احساس می کنند. به عبارت دیگر مناسبات متداول و جاری زندگی مادی و روزمره در شرایط دراماتیک از مرتبه مادی به در می رود و واجد معنایی می شود و از این رو زندگی رنگ و چهره دیگری به خود می گیرد.

اگر در شرایط غیردراماتیک عقل حسابگر و منطق است که زمان زندگی آدمیان را به دست گرفته است در شرایط دراماتیک بیش از عقل، احساس و شاید بهتر باشد بگوییم دل است که بر زندگی ها حکم می راند. برای همین از کل طول زندگی آن لحظاتی که بیش از باقی عمر در خاطر و یاد می ماند لحظات دراماتیک است یعنی با این که ممکن است این شرایط بیشتر از چند دقیقه طول نکشد از لوح حافظه پاک نمی شود.

جامعه ایران در دهه 60 نیز کیفیتی از حیات دراماتیک را تجربه کرد؛ بازه ای که در آن همه مناسبات عادی زندگی شکل دیگری به خود گرفته بود. غم و شادی و مرگ و زندگی معنایی متفاوت داشت. اشتباه نیست اگر بگوییم جنگ باعث شده بود که جامعه مرگ را در یک قدمی احساس کند. در عین این که شادی ها نیز بسیار عمیق شده بود. دهه 60 به روابط همسایگی و دوستانه و خویشاوندی رنگ جدید و صمیمانه تری داده بود.

حیات مدنی در ایران که از دهه 40 به خاطر بی تدبیری در مدیریت کلان دچار فروپاشی شده بود و به سان «جمعیت» متفرقی از افراد بود و نه ارگانیزم واحدی تحت عنوان «جامعه»، در این دهه پس از مدت ها دوباره موقعیت و شرایط تبدیل شدن به یک پیکره واحد را یافته بود.

به یاد دهه شصت: زندگی دراماتیک

جنگ همچون آهن ربایی شده بود که براده های پراکنده آهن را به دور خود گرد آورده بود و به آن انسجام و انتظامی موقتی بخشیده بود. درواقع «جمعیت» را به «اجتماع» تبدیل کرده بود. اجتماع نیز در بسیاری از رفتارهایش شبیه «جامعه» است با این تفاوت که به محض این که بهانه انسجام را از دست دهد باز از هم فرو می پاشد و به «جمعیت» تبدیل می شود. در حالت «جامعه» براده ها در یکدیگر ذوب می شوند و پیکره ای واحد را می سازند که دیگر به راحتی قابل متفرق شدن نیست. هرچند ایرانیان هنوز هم نتوانستند به لحاظ مدنی و اجتماعی تشکیل «جامعه» دهند ولیکن به آن بسیار نزدیک شده اند. در دهه 60 و به بهانه جنگ حیات مدنی ایرانیان دورهای از تبدیل شدن به «اجتماع» را تجربه کرد که البته شیرین ولی کوتاه و ناپایدار بود.

در دهه 60 گذار حیات مدنی از «جمعیت» به «اجتماع» از یکسو و شرایط دراماتیک از سوی دیگر در عرصه مدیریتی کشور بسیار انعکاس داشت؛ طبیعتا اولویت مدیریت کشور تدبیر امور جبهه ها بود و بعد امنیت و سپس اقتصاد. چنان که گفتیم شرایط دراماتیک شرایطی موقت و ناپایدار است و طبیعتا برای برنامه ریزی های اساسی و طولانی مدت که نیاز به تدبیر و عاقبت اندیشی دارد، مناسب نیست. لذا در عرصه اقتصادی عملا نمی توانست فعالیت های چشمگیری رخ دهد.

نه تنها فعالیت های اقتصادی که عملا هر چیزی که مستلزم وجود آینده ای باثبات و روشن است در شرایط دراماتیک متوقف می شود و کسی هوای سرمایه گذاری بلندمدت در سر نمی پروراند و نقشه های دور و دراز نمی کشد. با این حال اشتباه است اگر تصور کنیم این رکود اقتصادی سبب شده بود کسی گرسنه بماند.

درواقع مدیریت اقتصادی جامعه به نحوی بود که با وجود رکود اقتصادی فقر رنگ باخت و این شاید دستاورد بسیار بزرگی بود. اتفاقی که افتاده بود شاید فضای اقتصادی ای بود که در آن فاصله میان فقر و غنا بسیار کم شده بود و با همین حربه بود که عملا جامعه توانست رکود را پشت سر بگذارد بدون این که قشر وسیعی بی سرپناه و گرسنه بمانند.

این در اثر مدیریت و تدابیر پیچیده مدیریتی و اقتصادی نبود بلکه بیشتر بر اثر همدلی خود جامعه بود. این اتفاقی است که در شرایط اخیر جامعه با وجود تزریق ثروت نفت نمی توانیم انتظارش را داشته باشیم؛ چه بسا چنان که دیدیم در 10 سال اخیر با وجود بالارفتن قیمت فروش نفت از میزان گرسنگی کاسته نشد. البته قصدم این نیست که بگویم کسی در آن دوران ثروتمند نبود، چرا بودند جماعت ثروتمندی که فاصله زیادی هم با متوسط مردم داشتند ولیکن در فضای دهه 60 آرایش جامعه به نحوی بود که فاصله فقر و غنا به اندازه امروز نمایان نبود یا بهتر است بگوییم به رخ کشیده نمی شد.

به یاد دهه شصت: زندگی دراماتیک

در دهه 60 نه تنها در اقتصاد که در عرصه صنعت و عمران نیز شاهد رکود بودم. یکی از مهم ترین عللش هم این بود که جامعه احساس می کرد آنچه تا پیش از این بوده نمی تواند ادامه پیدا کند. یعنی به زعم عموم مردم، بنای صنعت و فعالیت های عمرانی و اقتصاد و تجارت و فرهنگ و خلاصه همه چیز تا پیش از انقلاب بر بنیادی کج استوار بود و باید ویران شده و از نو ساخت شود. این چیزی بود که عملا باید در دهه 60 محقق می شد ولی شرایط جنگی اجازه نداد این خواسته برآورده شود.

تنها حوزه ای که در آن فضا می توانست این تجدیدنظر در آن روی دهد حوزه فرهنگ بود. فعالیت های فرهنگی نه نیاز به سرمایه گذاری های هنگفت داشت و نه نیاز به تکنولوژی های پیشرفته. برای همین رنسانس در همان دهه 60 با همه محدودیت ها اگرچه به سختی می توانست در عرصه فرهنگ و هنر اتفاق بیفتد و ای بسا بهترین دوره نیز همین دوران بود. چرا که این عرصه بیش از عقل با دل سر و کار داشت و برای همین نه تنها منافاتی با حیات دراماتیک نداشت که تا حدودی هم جهت با آن هم بود.

اگر در حوزه فرهنگ تا پیش از انقلاب تحت تاثیر چپ زدگی نگاه هنرمندان به بیرون از ایران بود، پس از انقلاب و در فضای دهه 60 عموم دست اندرکاران این حوزه گویی اعتماد به نفسشان را بازیافته بودند که با نگاه به درون و مبتنی بر ظرفیت ها و استعدادهای ذاتی خودمان در این عرصه فعالیت کنند. به همین خاطر می توانیم بگوییم در بیشتر عرصه های فرهنگی چون شعر و هنرهای تجسمی و سینما همه فعالیت هایی که روی داد بیشتر با ایده «فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم» بود.

به زعم من شاید مهم ترین وجه تمایز دهه 60 با دیگر دوران حیات بعد از انقلاب «تشنگی» باشد. در دهه 60 جامعه ایران در همه عرصه ها تشنه فتح عرصه های نو بود؛ و برای همین به تکاپو و فعالیت افتاده بود. محدودیت منابع در عین احساس تشنگی در جامعه ایران خصوصا در عرصه فرهنگ سبب شده بود مدیران فرهنگی با دست خالی تلاش کنند آثار با ارزشی بیافرینند.

این همان نشاط و طمانینه ای بود که در دهه های بعد خصوصا در حوزه های دیگر از بین رفت؛ مثلا در دوران سازندگی اصلا دیگر طلب تغییر و از نو ساختن و اساسا فرصت چنین نگاهی پدید نیامد؛ چون مدیریت اقتصادی و صنعتی جامعه احساس می کرد پس از هشت سال جنگ عقب است و هر طور شده باید این قطار از کار افتاده را دوباره به راه اندازد. طبیعتا با چنین تلقی ای دیگر فرصتی برای تجدیدنظر در مسیر حرکت قطار و مقصد آن نمی توانست وجود داشته باشد.

به یاد دهه شصت: زندگی دراماتیک

دهه 60 برای عموم جامعه هم مبین سختی ها و تلخی هاست و هم یادآور عطر و طعمی است دلنشین. چون با این که جامعه در تنگنا بود لیکن در خود قوت و اعتماد به نفس انجام کارهای مهم می دید و آرمانی داشت و احساس می کرد مسیرش در جهت تحقق آرمان هایش است؛ با چنین تفکری بود که سختی های این مسیر را هم به جان خریده بود ولیکن احساس رضایت خاطر داشت.

به خاطر همین عطر و طعم است که دهه 60 معرفه شده و شخصیت پیدا کرده است؛ یعنی دهه 60 را می توان مورد خطاب قرار داد. به عبارت دیگر اگر بازه زمانی چند دهه اخیر را به سان رشته کوهی تصور کنیم که قلل متفاوتی دارد مرتفع ترین قله آن که معرفه است دهه 60 است؛ یعنی نسبت به زمان های دیگر رفعت و تشخص پیدا کرده است؛ دهه 60 از «ناگاهی» درآمده و «وقتی» شده، از «ناچیزی» درآمده و «چیزی» شده و از «ناکجایی» درآمده و «جایی» شده. این بدان معنی نیست که در دهه های بعد اتفاقی نیفتاد ولیکن آن دهه ها تشخصی پیدا نکرد یعنی جایی نشد، وقتی نشد، چیزی نشد.

عطر و طعم دهه 60 را بیشتر از وقایع و رویدادهای آن احوال کسانی که در آن دوره می زیستند رقم می زد. ای بسا دهه 60 آن قدر معرفه شد که کلی مضاف الیه پیدا کرد؛ یعنی بسیاری از جاها و کسان و اوقات و چیزها بنا به نسبتشان با دهه 60معرفه شدند. از آن جا که دهه 60 توانست شخصیت پیدا کند، مخالفین سرسخت و دوستداران سرسختی نیز یافت. اکنون پس از سه و چهار دهه چه بسا بتوانیم بگوییم ما پناهندگان دهه 60 داریم یعنی کسانی که چون معیارهای مطلوبشان را تنها در آن دهه یافتند و این کیفیات دیگر تکرار نشد خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه در دهه 60 باقی مانده اند و حواسشان نیست که زمانه عوض شده است و دیگر آن زمانه نیست.

نظرات کاربران
بدون دیدگاه

مطالب تصادفی

ایستگاه سلامت