ایرانیان

تازه های این بخش ایرانیان

فروشگاه

مریلا زارعی: مجبور شدم چشم هایم را ببندم

نویسنده: علی باستانی

مریلا زارعی مجبور شدم چشم هایم را ببندم

 

مریلا زارعی,مریلا زارعی جیرانی,مریلا زارعی و محمد اصفهانی,مریلا زارعی و جیرانی,مریلا زارعی ازدواج,مریلا زارعی و مهدی رجبی,مریلا زارعی و فریدون جیرانی,مریلا زارعی instagram,مریلا زارعی فریدون جیرانی,مریلا زارعی در بادیگارد,

 

گفت و گو با آدم های صریح و بی تعارف، در هر پست و مقامی که باشند، هم سخت و هم جذاب است؛ مریلا زارعی هم از این قاعده مستثنی نیست. اهل سانسور کردن خودش و عقیده اش نیست حتی اگر بعد از هر گفت و گو جنجال های زیادی را متحمل شود.

 

 در صحبت هایی که با آقای جیرانی داشتید راجع به آقای فرهادی و حاتمی کیا گفتید: «آقای فرهادی سیاست خاصی را در صحبت هایشان پیش می گیرند.» در حالی که این صحبت پیش از عید بود و حالا بعد از ماجرای کن، آقای فرهادی خیلی با صراحت صحبت کردند و حرف هایی زدند که آن سیاستی که از آن صحبت کردید، در حرف هایشان نیست. و بالعکس آقای حاتمی کیا سکوت در پیش گرفته اند. حالا نظرتان درباره این دو کارگردان و مقایسه شان با هم دیگر چیست؟
الان برعکس شدند. (با خنده)

الان یک مقدار آقای حاتمی کیا آرام تر شدند و موضع گیری های یک مقدار تندشان دیگر وجود ندارد ولی آقای فرهادی با مواضع شفافی صحبت می کنند.

اتفاقا این سوال برای خودِ من هم پیش آمده. واقعیت این است که مشتاق بودم حرف های آقای فرهادی را بشنوم. چون می دانم کارگردانی است که حرف برای گفتن زیاد دارد و خیلی هم خوب بلد است حرفش را بزند و آن قدر خوب می تواند بگوید که در عین حال می توانید از یک جمله برداشت هایی که لازم است را بکنید بدون این که کسی ناراحت شود یا به کسی توهین شود. ببینید، سیاست نیست. هنرمند است و هنرمند براساس همین رفتارهایش هنرمند می شود.

شاید باید افراد را در شرایط، سنجید.

نه، نه. اصلا بحث شرایط نیست. گاهی اوقات ما روش مان را براساس اتفاق هایی که می افتد، اتخاذ می کنیم. این که سکوت کنیم یا حرف بزنیم، مهم این است که چه کسی را چگونه قبول داریم. آیا این آقای فرهادی که با صراحت حرف می زند جذاب است یا آیا آقای حاتمی کیایی که سکوت کند جذاب است؟

الان فکر می کنم که خیلی خوب است که آقای فرهادی صحبت کند و نظریاتش را بگوید ولی انگار سکوت ملموس ترش می کرد و جذاب تر بود. آقای حاتمی کیا هم به نظرم وقتی سکوت کند، دیگر حاتمی کیا نیست.

من به سینمای جنگ خیلی علاقه مندم. به سینمای حاتمی کیا هم علاقه مند بودم تا امروز. به شخصه انتظار شنیدن بعضی جملات و اظهارنظرها را از آقای حاتمی کیا نداشتم. احساس می کردم حاتمی کیایی که پشت دوربین می بینم و آن ایدئولوژی ای که از خودش به من نشان می دهد برایم جذاب تر است. این که با فیلمش حرفش را می زند و مانیفستش را صادر می کند و اتفاقات را به ما یادآوری می کند. ایشان مدتی برون ریزی شان بیشتر شد و بعضی از حرف هایش را در فیلم نمی زد و بیرون می زد کار کردن شما با آقای حاتمی کیا قطعا یک ارتباط فکری به شما می دهد. مشخصا می خواهم راجع به اتفاقاتی که برای حاتمی کیا افتاده از شما در جایگاه بازیگری که در چهار کار او پشت سر هم، حضور داشتید بپرسم.

آقای حاتمی کیا برایم کارگردان سینماست که من هم مثل شما به بعضی از آثارشان علاقه مند بودم و در همان موقع تحت تاثیر هم قرار گرفتم. نمونه خیلی بارز آن «آژانس شیشه ای» است که جایی در موردش حرفی زدم و یکی از همکاران گفت که: «واقعا این اتفاق برایت افتاده؟ از چشمم افتادی!» گفتم به خدا بله. حقیقت را گفتم. ابراهیم حاتمی کیا برایم کارگردان- مولف در سبک و سیاق خودش است و کار کردن با او نکات خیلی خوبی را در بحث تکنیک سینما به من یاد داده است.

با خانم میلانی سه کار انجام دادم. با آقای فخیم زاده سه کار کرد و با آقای فتحی و با خود آقای فرهادی کار کردم و زمان های طولانی با آن ها گذراندم. بعد از آن که با هم کار می کنیم، تحلیلی از شخصیت این آدم ها به دستم می آید: این که آن ها چه شخصیتی دارند و نگاه شان چه قدر درست یا نادرست است.

در مورد آقای حاتمی کیا اصلا به خودم اجازه نمی دهم که قضاوت شان کنم. ولی چیزی که برایم هم بوده این است که آدم ها همیشه باید خودشان باشند. یعنی اگر روش و سیاق شما جنگیدن است باید همیشه بجنگید. اگر شما برای مخاطب نماینده یک مردِ تنهای خسته حاصل سال های مظلومیت یک قشر خاص، در سینما هستید، همیشه باید همان باشید. تفکر نباید در اصل ماجرا تغییر کند. تفکر اگر تغییر کند آدم از این شاخه به آن شاخه می پرد.

یادم است زمانی که «دعوت» را با او کار می کردم هجمه زیادی به ایشان شد که چرا چنین فیلمی ساختید و من هم از شانسم، اولین بار با کارگردانی که دوست داشتم کار کنم، در فیلمی کار کردم که همه آن را نقد کردند. به زعم آقای کارگردان، نکته ای که در فیلم «دعوت» مطرح می شد حکم جهاد داشت، چون به پدیده سقط چنین و مشکلات اجتماعی آن پرداخته بود.

به ذات، این نکته خیلی خوب است و اگر کارگردان دیگری بسازد ممکن است به او آفرین و بارک الله هم بگویید. چرا با او برخورد می شود، برای این که ایشان پتانسیلی دارد و در فضایی می تواند حرف بزند که آن پتانسیل نباید از دست برود. من می گویم مثلا اگر کارگردانی یک شخصیت معتاد در فیلمش می آورد یا باید آن را دیده باشد یا زندگی کرده باشد یا آن موضوع دل نگرانی او باشد و فردی که در زندگی خود حتی کسی که سیگار هم می کشد را ندیده باشد نمی تواند درباره اعتیاد حرفی بزند! اصلا این معنی ندارد.

در نهایت می خواهم این نتیجه را بگیرم که به لحاظ تفکر و اعتقاد، تفکری که آقای حاتمی کیا قطعا یک ایدئولوژی را نمایندگی می کند و نمی تواند از زیر بار آن شانه خالی کند. برای نمایندگی آن ایدئولوژی قطعا گاهی اوقات باید صدایت را بلندتر کنی و گاهی اوقات باید فریاد بزنی. به نظرم فریاد به آقای حاتمی کیا می آید. همان طور که به نظرم سکوت به ایشان نمی آید. البته نه این که سکوت بد باشد. من معتقدم آدم می تواند فریاد بزند، طوری که توهین نکند و کسی را تحقیر نکند، می تواند حرفش را بزند با صدای بلند.

چه طور شد که شما بازی گردان بادیگارد شدید؟

این را باید از خود آقای حاتمی کیا بپرسید.

مجبور شدم چشم هایم را ببندم- قسمت دوم

شاید با این انتخاب ها خیلی نرم به سمت کارگردانی می روید.

نه، دیگر دارم جدی می روم. کارگردانی در امتداد بازیگری نیست و دنیای دیگری دارد. می دانید چه می شود که آدم دلش می خواهد کارگردانی کند؟ وقتی قصه و سناریویی را می خوانید و بعد می بینید هیچ چیز نیست. من بست سال از عمرم را گذاشتم که چه کار کنم؟ کمی سرد می شوم.

نکته بعدی این است که با تجاربی که کسب می کنی، وقتی در صحنه خودت را در اختیار کارگردانی دیگری قرار می دهی، احساس می کنی که ممکن است این کارگردان صددرصد توانایی های تو را نداند و نتواند آنچه که باید را بیرون بکشد؛ احساس ضرر می کنی. از آن گذشته، پس از مدتی انگار قالب بازیگری برای آدم کوچک می شود. یعنی احساس می کنی وقتی پشت دوربین می روی، دیده نشدن و این که با آدم های بیشتری مواجه می شوی، مجبورت می کند در یک قصه و مسائل دیگر دیگری غرق شوی. انگار از تو انرژی بیشتری می گیرد و این موضوع آدم را خالی می کند.
در روزگاری که امروزه در آن زندگی می کنیم حداقل در بخش بازیگری زن، اتفاقات عجیب و غریب و پیچیده ای نمی افتد. یعنی صرفا کار است: یا ارادتی به گروه سازنده یا کارگردان داریم. یا نقش بارقه هایی دارد و فکر می کنیم که اشکالی ندارد و کار می کنم. ولی اتفاقی که تو را به وجد بیاورد و احساس کنی که وای دارم چه کار می کنم، وجود ندارد. حس یک کارکند به آدم دست می دهد.

درباره بازی گردان هم که شما از آن صحبت می کنید آقای حاتمی کیا باید توضیح دهند. ولی بازی گردان این پروژه فرد دیگری بود و بنا بر دلایلی نشد و آقای حاتمی کیا این پیشنهاد را به من دادند در شرایطی که من بازیگری هستم که وقتی در یک پروژه کار می کنم الزاما باید روی نقش خودم متمرکز باشم. حتی آدم مقابلم هم خیلی باید رفیقم باشد تا کارش را ببینم و روی او حساس باشم.

پیشنهادی که آقای حاتمی کیا دادند برایم غیرقابل تصور بود. ولی در آن موقعیت بحرانی، احساس کردم شرایطی وجود دارد که باید بگوم باشد و این مسئولیت را به دوش بکشم تا بار ایشان کمی کم تر شود. چون خیلی به ایشان استرس وارد شده بود. بعد هم به نوعی به خودم گفتم شاید یک جور هول دادن من به فضایی دیگر باشد و گفتم شاید کار خداست. چون همه زندگی من خدایی بوده و همیشه اتفاقات جوری دست به دست هم داده که من را به سمتی هول داده. احساس کردم که مریلا دارد هول داده می شود. وقتی هم که وارد این ماجرا شدم اصلا فکر نکردم که واقعا بازی گردانم بلکه سعی می کردم تجربه کنم.

هم زمان از تجربیات آقای پرستویی خیلی استفاده کردم. در این باره خیلی با هم گپ می زدیم و خیلی تعامل داشتیم. بعد هم وقتی وسط کار رفتم، متوجه شدم که لحن آقای حاتمی کیا، لحن من نیست. لحنی که ایشان در بازیگری جلوی دوربین شان می پسندند، سلیقه نیست. چون آقای حاتمی کیا یک نوع اغراق و نمایش گری را ذاتا در کار دوست دارند اما من دوست دارم که آدم را به آن پشت ها و عقب ها هول دهد.

به قول آهای فرهادی، فقط به آن نقطه فکر کن و هیچ کاری نمی خواهد بکنی. این جمله ای است که من به گوشم آویزان کرده ام ولی جلوی دوربین آقای حاتمی کیا نمی توانید فقط به موضوع فکر کنید، باید یک بالی یا د ستی هم بزنید! آلبته گپ های زیادی با استاد داشتیم. خود گفتن دیالوگ هایی که حاتمی کیا می نویسد نیازمند این است که رک کردن تان باد کند تا بتوانید بگوییدشان و عادی نمی توانید آن ها بگویید. چون خودش زهر و درد و سوز دارد. زندگی عادی و رئال نیست و برای من واقعا سخت بود. وقتی ایشان وارد کار می شوند، بحث تکنیک خیلی درگیرشان می کند.

مجبور شدم چشم هایم را ببندم- قسمت دوم

معمولا گروه بازیگرها یک نماینده در پشت دوربین دارند که مثل چشم سوم عمل و مراقبت می کند و مدافع حقوق بازیگران است. چون واقعا آقای حاتمی کیا وقتی احساس کنند که صحنه بازی ایده آل شان درنیامده، دیگر خیلی برای این که بازی دربیاید وقت نمی گذارند و جای دوربین، دکوپاژ عوض می شود و یک پلان دیگر اضافه می شود. یعنی خیلی فنی و تکنیکی به این قضیه نگاه می کنند. در نتیجه کار کردن با ایشان خیلی سخت بود و به جرئت می توانم بگویم در کل مدت فیلم بادیگارد، خیلی ایشان را آزار دادم و درواقع یک جورهایی سوهان روح ایشان بودم.

خودِ آقای پرستویی خیلی آدم احساسی و باغیرتی است و با عرق وارد پروژه می شود و ترکیب ایشان با آقای حاتمی کیا مثل دوقلوهای افسانه ای است و من دائم سعی می کردم که دست های شان به هم نخورد که جرقه ای از آن درنیاید! به هر حال بازی گردانی در این فیلم چالشی میان من و آقای حاتمی کیا بود تجربه خیلی خوبی بود.

همراهی بازیگران فوق العاده بود؛ بابک حمیدیان و امیر آقایی و شیلا خداداد فوق العاده بودند و اعتماد کردند. اوایل برایشان سخت بود و از آن جا که ما خانم هستیم و یاد گرفتیم که وقتی اول، وارد عرصه ای می شویم همه کج نگاه می کنند! یک زن اگر حرکتی را آغاز کند، حتی نگاه زنانه هم به او کج می شود و این طور نیست که حتی زن های اطرافش را هم قبولش کنند و ما دیگر به این عادت کردیم! من هم این را حس می کردم که همه کج نگاهم می کنند. ولی برایم واقعا در هیچ مقطعی از زندگی کج نگاه کردن دیگران مهم نبوده و مهم خودم بودم که احساس کنم می توانم از پسش بربیایم یا نمی توانم. خودِ آقای حاتمی کیا هم خیلی زحمت کشیدند و همین که من را تحمل کردند به نظرم باید به ایشان جایزه داد.

به کنش گری و نگاهی که به شما می شد، برگردیم. این که دخترانی که اکنون در سینما هستند را چه قدر واقعی می بینیم و تا کجا قرار است در سینما ببینیم شان و آینده این قضیه را چه طور می بینید. آینده نقش هایی که از خانم تسلیمی تا خانم بایگان و معتمد آریا گذشته تا فرایندی که امروز به شما و چند بازیگر دیگر رسیده را چه طور می بینید؟

آینده بسیار تاریک است! البته تحلیل گر نیستم و منتقدین و کسانی که تاریخ سینما را دنبال می کنند باید به این سوال پاسخ دهند. اما نظر شخصی ام این است که آنچه در جامعه وجود دارد را به هیچ وجه در سینما و تلویزیون نمی بینیم. همین الان که داشتم به این مکان می آمدم در فاصله صدمتری که مجبور شدم از ماشین تا این جا را پیاده بیایم، سه صحنه وحشتناک دیدم.

در روز روشن در ماه مبارک رمضان، در فضایی بسیار باز سه اتفاقی دیدم که مجبور شدم از ماشین تا اینجا را پیاده بیایم، سه صحنه وحشتناک دیدم. در روز روشن در ماه مبارک رمضان، در فضایی بسیار باز سه اتفاقی دیدم که مجبور شدم چشم هایم را ببندم. من دارم در چنین جامعه ای زندگی می کنم. حالا شما کدام یک را در سینما می بینید؟ تلویزیون که اصلا شوخی نیست.

ببینیم هم اسمش سیاه نمایی است!

البته این را هم بگوییم نگاه تند منتقدان به وضع موجود سینما تا جایی برایم متبوع است که باعث تزلزل و تضعیف هویت و اصالت هم وطنانم نشود؛ فقط تا حدی که با نگاهی دل سوزانه، دردها گفته شود. این دیگر سیاه نمایی نیست. نقش های یکه نوشته می شود، نقش های خنثایی است و آن نقش ها از بازیگرها آدم های خنثی و بی خاصیتی می سازد و بازیگر به آن عمق نمی رسد. بنابراین شما بعد از سی چهل سال نمادش را هنوز سوسن تسلیمی می دانید.

معذرت می خواهم، این را بگویم که فضا و سیستمی که داریم این ادعا را دارد که هنرمندانش را درست هدایت می کند. در صورتی که من معتقدم که به شدت دارد هنرمندانش را به سطح می کشاند و خودش می گوید که عزیزان من هر طور که می دانید بروید خودتان را نشان دهید. مگر ما در سینمایمان مریل استریپ داریم؟ برای این که آن جا دنیایی است که هنرمند در آن می تازاند.

شما خانم مریل استریپ را در نقش خانم تاچر می بینید.  یعنی همه حوزه ها را با هم مخلوط کرده و پاره می کنند و جلو می رود. چنین جامعه ای است که یک باره از آن مریل استریپ در می آید. در این حال، شما می خواهید همه کارهای مریل استریپ را کنار هم بگذارید. در حالی که یک کار کمدی، فانتزی و جنایی و مادرانه دارد. او در این جا می ایستد و بعد شما می خواهید ملاک و استانداردتان این باشد و بعد درباره ما صحبت کنید!

اصلا به نظرم مدی است. وقتی جسارت پیدا می کنید که رییس جمهور یک مملکت را بازی کنید، یعنی به شما این اجازه را می دهند که وارد آن حوزه شوید. یعنی دانش سیاسی، دانش اجتماعی و این تفکر در تو هست که یک زن سیاست مدار را بازی کنی. پس آن آدم می تواند موثر باشد و روی نگاه سیاسی و جهت دادن به جامعه اش تاثیر بگذارد. اما درباره ما اصلا این شوخی نیست!

مجبور شدم چشم هایم را ببندم- قسمت دوم

این ایده آل گرایی و آرمان گرایی شما چه قدر در سینمایی که بازی کرده اید امکان پذیر بوده؟

من واقعا فکر می کردم سینما و بازیگری این است و همین قدر برایم جدی بود. آن زمان که وارد سینما شدم، حق نداشتند عکس بازیگر زن را روی جلد مجله بزنند. عکس زن نباید در پوستر فیلم سینمایی که کار می کردیم، بزرگ باشد. اگر یک تار مو بیرون بود اصلا عکس را پشت گیشه هم نمی گذاشتند. ما زمانی وارد سینما شدیم که زن قرار بود دیده نشود ولی در فیلم باشد.

واقعیت این است که آن موقع وضعیت مان درست تر بود تا الان. برای این که آن موقع مبارزه می کردیم و فکر می کردیم داریم کار می کنیم و همه دارند روی ما پرده می کشند که دیده نشویم. همه دارند جلوی دهنت را می بندند تا صدایت درنیاید. من در آن فضا خانم معتمد آریا را می بینم ولی مگر چند بازیگر این طوری داشتیم. همین را بگیرید تا اینجا بیایید. ببینید به چه وضعیتی رسیده ایم؟ من تحصیلات دیگری دارم و مثل شیمی و ریاضی ای که در دانشگاه پاس کردم. به سینما هم نگاه متعالی داشتم و اصلا فکر نمی کردم وارد حرفه ای شوم که در آن سی نفر نامه امضا کنند که فضا چنین و چنان است. اصلا برایم خنده دار و شوخی بود.

نه این که هست یا نیست. کاری به هست و نیست آن ندارم. چیپ است! در چنین فضایی، هنرمند واقعی یا در بیمارستان بستری است یا سر از تیمارستان در می آورد یا عطای بازیگری را به لقایش می بخشد و ساندویچی می زند یا از مملکت بیرون می رود یا این که اعتراض می کند و فضای دیگری را ایجاد می کند. یعنی رفتار اعتراض آمیز دارد. به نظرم وضعیتی که الان در سینما داریم، متاسفانه وضعیت جذابی وجود ندارد که در آن بخواهیم توقع داشته باشیم در جایگاه یک زن، نقش ها فوق العاده ای برایمان نوشته شود که حالا چه میزانی از نقش ها به من برسد.

وضعیت اجتماعی هنرمندان چه طور است؟ مثلا سردم داران جنبش ضدجنگ ویتنام موزیسین ها و سینماگران بودند.

البته ما هم می توانیم کارهایی بکنیم…

فقط کنش گری نیست و نمایه های بیرونی هم باید داشته باشد. آلودگی هوا حرف زده می شود اما کسی کاری نمی کند.

من درباره آلودگی هوا حرف می زنم و بعد خودم سوار ماشینم می شوم و یک سرنشین از این جا به آن جا می روم. من سوار دوچرخه نمی شوم تا حرفم نافذ باشد.

با توجه به این شرایط و تفکرات، فیلمی که قرار است از مریلا زارعی ببینیم، اولا چه قدر زنانه است و بعد چه قدر احساس می کنید که این آرمان گرایی را می تواند در سینمای خود نشان دهد.

آرزوی محال که محال نیست! خب آرزو می کنم که بتوانم در حواشی خط قرمزها فیلم بسازم. قطعا از دنیای زنانه خودم و حرف ها و احساسات ناگفته ام.

یعنی فیلم اول مریلا زارعی توقیفی است!

من فیلمی نمی سازم که توقیف شود. تلاش می کنم به این سرنوشت دچار نشوم تا خدا چه بخواهد.

مجبور شدم چشم هایم را ببندم- قسمت دوم

می خواهم چند سوال بپرسم که خیلی به حال و هوای این لحظه شما مربوط است. شما الان که رو به روی ما نشسته اید، روزه دارید و ماه رمضان است. کسی در دل تان هست که تا حالا او را نبخشیده باشد و الان از شما بخواهیم که او را ببخشید.

تا به حال نه. بگذارید فکر کنم؛ دروغ نگویم. خیلی آدم ها را می دانم که باید من را ببخشند و من باشد بخشیده شوم ولی خصلت خودم طوری است که اگر دلم بکشند، به خدا واگذار و رهایش می کنم. بعد چند سال هم یادم می رود این آدم همان آدمی است که از دست او آن قدر ناراحت شدم و دلم شکست. چون خدا خوش خوب جواب داده و من در خانه نشسته ام و جوابم را گرفته ام. دیگر نیازی به نبخشیدن ندارد. هر بار از دست آدم ها، عصبانی یا غمگین می شوم واگذارشان می کنم به خدا.

اولین کتابی که پدرتان به دست تان داد چه کتابی بود؟

من اصلا اولین ها را در زندگی ام یادم نیست. نمی دانم چرا؟ اتفاقا به خواهرم می گفتم؛ مثلا سه سالگی ام را به یاد دارم و از آن خاطره دارم ولی اولین روز مدرسه ام را یادم نیست. اولین بار که سوار دوچرخه شدم را یادم نیست. اولین بار که پشت فرمان ماشین نشستم را یادم نیست، در حالی که همه شان هم برایم هیجان انگیز بوده. فکر می کنم در شش سالگی، پدرم سعی می کردم رانندگی را به من بیاموزد و با پدرم رانندگی می کردم تا زمانی که پایم به پدال کلاچ و ترمز رسید. یا مثلا خیلی کارهای دیگر که اگر اولین بارش را به یاد داشتم خوب می شد. اما اولین روز مدرسه ام را یادم نیست چون وقتی به کلاس اول رفتم، تا کلاس پنجم سواد داشتم. یعنی تا پنجم دبستان را بلد بودم و واقعا همه لحظات مدرسه برایم مثل شکنجه بود.

فکرش را بکنید به آدمی که فقط جدول مندلیف را بلد نیست می گویند خط کج بکش! برایم شوخی بود. همیشه همه چیز برایم شوخی بوده و معلم هایم خیلی هم از این بابت که من خیلی جلوتر از کلاس بودم ناراحت بودند.

اولین باری که پدرم به من کتاب داد را یادم نیست؛ اما کتاب هایی را یادم است که برایم خیلی جذاب بوده. «تن تن» را به یاد دارم که مادرم یک سری از آن را برایم گرفت. «پینوکیو» و «سیندرلا» بوده. «سفید برفی» و «آیینه جادویی» از سری کتاب هایی بودند که مادرم برایم می گرفت و قصه هایی فانتزی از این دست و از زمانی به بعد هم از کانون پرورش فکری برایم قصه می آمد.

یادم است پدرم کتاب های خودش را که بسیار سنگین بودند مثل «فلسفه غرب» و «فیلسوفان غربی» در اختیارم می گذاشتند. کتاب هایی در پنج یا شش سالگی به من می دادند و از من می خواستند با مداد زیر کلماتی که حروفش را بلدم، خط بکشم و من با کتاب هایی از این دست، کتاب خواندن را شروع کردم و همیشه عکس های روی جلد این سری کتاب ها برایم جذاب بود.

فکر می کنم همزمان با انتشار مجله، شما فیلم در حال اکران دارید؛ فیلم «دختر» آقای میرکریمی. از آن نقش و حمایتی که نقش شما از برادرزاده اش دارد و ارتباط تان با نسل جدید و از این که نسل جدید را با توجه به آن قصه، چگونه می بینید، برایمان بگویید.

اولا امیدوارم اکران موفقی داشته باشد چون با شرایطی که اکنون در سینما حاکم است، نه جای تبلیغ می دهند و نه می گذارند که در مورد چیزی حرف بزنیم. پارادوکسی وجود دارد که متاسفانه به سینما لطمه می زند.امیدوارم که حداقل فیلم موفقی باشد. بگذارید بگویم که حضورم در این فیلم اول به خاطر آقای میرکریمی بود و دوم به خاطر کار کردن چندباره با فرهاد اصلانی است که به نظرم فوق العاده است و بازیگرانی که با فرهاد کار می کنند. این حرف من را خیلی خوب درک می کنند.

نکته بعدی هدف کلی ماجرا و تفکر سناریو بود که برایم قابل احترام و جذاب بود. هر چند که احساس می کنم نگاه آقای میرکریمی متعادل و معقول و خیلی نرم است. من قصه را خیلی تند می دیدم ولی ایشان خیلی نرم از کنار ماجرا گذشتند و عبور کردند. با این حال می دانم خیلی ها با قصه ارتباط برقرار می کنند. به ویژه آن وجهش که نشان می داد رابطه نسل قدیم با نسل جدید چگونه باید باشد و چه تعریفی دارد.

ماجرا از این قرار است که نسل های قبلی، نسل بعدی را شاید خیلی درک نمی کنند و همین درک نکردن باعث می شود ما در روابط اجتماعی مان مشکل داشته باشیم. چون آدم ها با آنچه هستند و نیازی که دارند و براساس مقتضیات اطراف شان تربیت نمی شوند یا اجازه شکوفایی ندارند.

مجبور شدم چشم هایم را ببندم- قسمت دوم

وضعیت سینمای مان در حال حاضر با اتفاق ها و نوسانات بسیار شدید رو به روست. الان احساس می کنم به صورت ناخواسته با ورود و دخالت های نهادهای دیگر به سینما، تقابلی ایجاد می شود که باعث می شود رابطه میان متولیان فرهنگی و فرهنگ دوستان و کسانی که دست اندرکاران سینما هستند خراب شود. شما در جایگاه کسی که می دانم اخبار را دنبال می کنید، احساس می کنید راه حل این مسیر چیست؟

به نظرم فایده ای ندارد. با مجلسی که اکنون داریم، مدتی پیش در خبرها خواندیم چند نامزد حضور در کمیسیون فرهنگی مجلس بودند؟

تا الان چهار نفر!

دلیلش چه می تواند باشد؟ همین را آسیب شناسی کنیم به جواب می رسیم. آیا نماینده ها که نماینده های ما هستند، دل نگرانی فرهنگی ندارند؟ آیا تاثیری که هنر روی فرهنگ ملت دارد، لمس نشده؟ که لمس شده و حس هم شده و بزرگان مملکت هم هر بار توصیه می کنند که بحث فرهنگی را جدی بگیریم. خود هنرمندان و فرهنگیان کسانی هستند که تریبون دوستان سیاست مدار، برای تبلیغ می شوند.

احساسم این است که خیلی دل مشغولی نداریم و وقتی هم که دل مشغولی ما نباشد، پایگاه مان صاحب پیدا نمی کند و قلعه ای هم که صاحب و نگهبان نداشته باشد، هر کسی که در را باز ببیند وارد می شود. وقتی تعریفی از قلعه نداشته باشید و این برج و باروت را محکم نکرده باشید، خودتان، خودتان را قبول نداشته باشید، هر بنده خدایی می تواند وارد شود و همه تان را گروگان بگیرد و برایش هم کاری ندارد. وقتی این طور است، متاسفانه این هجمه هم به آن وجود دارد. استعدادها در آن سوخته می شود و سرمایه هایی که بیت المال است از بین می رود.

مجبور می شویم خوراک فرهنگی مان را از دیگران بگیریم. خوراکی که آن ها به ما می دهند برای ما قابل هضم نیست. برای جامعه ما قابل هضم نیست و در تربیت نسل آینده مان ایجاد تناقض، بیماری و روان پریشی می کند و… آمار خودکشی و آسیب ها بالا می رود. همه این ها از همین است. متاسفانه انگار بی کارترین و بی حوصله ترین افراد را برای بخش فرهنگ می گذارند.

در صورتی که بخش فرهنگی حیطه بسیار مهمی است و نگهبان آن باید آدم قدری باشد و باید جامعه هنری اش را خوب بشناسد و بتواند به آن جامعه اتکا کند و به پشتوانه آن جامعه، جلوی ورود نیروهایی که به ساحت هنر یا فرهنگ خدشه وارد می کنند یا در آن ایجاد انحراف می کنند، یا شیطنت می کنند تا آدم ها دیگر نتوانند در سینما هم حرف شان را بزنند و محدودشان می کنند را، بگیرد. متاسفانه این آدم ها سر کار می آیند و فرهنگ مان هم از دست مان می رود و چاره ای نداریم.

مجبور شدم چشم هایم را ببندم- قسمت دوم

زمان افطار دل تان برای ربنای آقای شجریان تنگ نمی شد؟

ربنای آقای شجریان برای من فقط ربنا نیست. برای من پدربزرگ، مادربزرگ، خانه مادربزرگ و افطارهای است که با آن ها نشستم. اولین روزه هایی که گرفتم، اولین کله گنجشکی ها و اولین روزه خواری های یواشکی است که کردم و بعد با شنیدن صدای ربنا پشیمان شدم. ربنای آقای شجریان برای همه ما خاطره است و زندگی است. اصلا تاریخ دارد. اصلا دیگر ربنای آقای شجریان نیست و ربنای ماست.

بله، دلم برای پخش ربنا از تلویزیون تنگ شده و اگر نه که ما آن را گوش می دهیم؛ هنگام افطار صدای تلویزیون را می بندم و ربنا را از گوشی ام می شنوم سپس تلویزیون را باز می کنم و اذان را می شنوم.

نظرات کاربران
بدون دیدگاه

مطالب تصادفی

ایستگاه سلامت