ایرانیان

تازه های این بخش ایرانیان

فروشگاه

بابک کریمی: بازیگر نخواهم مُرد!

نویسنده: علی باستانی

%d8%a8%d8%a7%d8%a8%da%a9-%da%a9%d8%b1%db%8c%d9%85%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c%da%af%d8%b1-%d9%86%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%85-%d9%85%d9%8f%d8%b1%d8%af

 

,بابک کریمی,بابک کریمی فروشنده,بابک کریمی شیمی,بابک کریمیان,بابک کریمی در فیلم گذشته,بابک کریمی دانشگاه زنجان,بابک کریمی فارس,بابک کریمی,بابک کریمی,بابک حاجی کریمی,دکتر بابک کریمی شیمی,دکتر بابک کریمیان,دکتر بابک کریمیان کرج,سایت دکتر بابک کریمیان,مطب دکتر بابک کریمیان,وبلاگ بابک حاجی کریمی,سایت دکتر بابک حاجی کریمی,بابک میرکریمی

 

شش سال از اولین باری که بابک کریمی را روی پرده سینما دیده ایم می گذرد. او در فیلم «جدایی نادر از سیمین» نقش آن قاضی نه چندان خوش برخورد را بازی می کرد و برای خیلی ها سوال برانگیز بود که فرهادی این بازیگر ناشناخته را از کجا آورده است. همان نقش کوتاه جایزه خرس نقره ای بهترین بازیگر مرد جشنواره برلین را در سال 2011 نصیب او کرد.

بابک کریمی حالا بعد از بازی در فیلم های «من از سپیده صبح بیزارم»، «هیچ کجا، هیچ کس»، «گذشته»، «ماهی و گربه»، «مرگ ماهی»، «خانه دختر» و «فروشنده» به یکی از بازیگرهای شناخته شده سینمای ایران تبدیل شده است. مرد 56 ساله ای که عطای چهل سال کار و زندگی در ایتالیا را به لقایش بخشید و راهی ایران شد تا در آستانه ششمین دهه زندگی اش تجربه های دیگری را از سر بگذراند؛ تجربه هایی که هیچ قرار نبود از پرده عریض و طویل سینما سر در بیاورد.

هر کسی به دنبال ندای درونی خودش است. ندایی که به بعضی ها می گوید هر چه سنت بالاتر می رود محتاط تر رفتار کن و به بعضی ها مانند بابک کریمی می گوید بی خیال سن و سالت شو. تی شرت و شلوار جین بپوش، موتورسواری کن و تا جایی که می توانی هوای کودک درونت را داشته باش. شاید به دلیل همین ندای درونی است که بابک کریمی را در تعطیلات عید شش سال پیش با پیش بند نیم تنه مشکی در حال سفارش گرفتن از مشتریان در کافه ای در میدان بهارستان دیدیم.

کافه مسعودیه، کافه ای بود که گروهی از اهالی سینما و دوستان بابک کریمی اداره اش می کردند و برای او کار در آن کافه خیلی طبیعی بود. درست مانند وقت هایی که با هم سفر می روند یا فیلم می سازند، در آن زمان هم با هم کافه ای را می گردانند. این طور وقت ها بیشتر از آن که نفس کار مهم باشد، موقعیت آن کار و روزهای دورهمی و انجام یک کار دسته جمعی با دوستان مهم است.

بابک کریمی می گوید خودش را ساعت هفت و نیم صبح به کافه مسعودیه می رسانده و تا هشت شب در آنجا سفارش می گرفته و فقط بعضی روزها کمردرد باعث می شده تا کمتر در کافه بچرخد و سفارش بگیرد. از نظر او کارهایی از این دست بخشی از حرفه بازیگری اش است، چون «من در فیلم ها خودم نیستم و نقش یک نفر دیگر را بازی می کنم.

می شود این طور گفت که سخنگوی آدم های متفاوت از قشرهای متفاوت هستم. پس باید آدم های مختلف را بشناسم. تکنیک لازم است اما به نظرم شرط اول بازیگری آدم شناسی است. از آدم ها و شرایط مختلف چیزهای زیادی یاد می گیرم.»

کریمی می خواهد بازیگری باشد که به جای ماندن در خانه، رفت و آمد با ماشین شخصی اش و معاشرت با آدم های محدود، بتواند به راحتی در خیابان ها راه برود، سوار مترو و بی آر تی شود و به جای این که دیگران او را نگاه کنند، بدون هیچ دغدغه ای مردم عادی و زندگی روزمره شان را تماشا کند. برای همین درست بعد از فیلم جدایی «نادر از سیمین» و اولین مواجهه اش با مردم در خیابان تصمیم می گیرد خط قرمزهایی برای خودش مشخص کند.

«اولین باری که من را در خیابان شناختند، بعد از فیلم «جدایی» بود. یادم است در باغ فردوس بودم. خیلی محترمانه و اندازه بود. به هر حال ما این کار را برای مخاطب انجام می دهیم. در همان روزها یک خانمی به من گفت که من شبیه قاضی بودم که او در دادگاه طلاقش با او روبرو شده بود.

این که عکس العملی از طرف مخاطب ها بگیرم، برایم خیلی لذتبخش است اما آن موقع فهمیدم که دارد اتفاق هایی می افتد و باید برنامه ریزی جدیدی برای زندگی ام انجام دهم. تجربه دوستانم در ایتالیا را داشتم که معروف شدند و حالا حتی نمی شود در یک خیابان با هم راه برویم و بستنی بخوریم. آنها الان بسیار مشهور و پولدار هستند و خانه خیلی بهتری نسبت به من دارند اما عملا رابطه شان با زندگی جعل شده است.
برای من خیلی مهم است که این رابطه جعل نشود و برای همین برای خودم خط قرمزها و شرط هایی مشخص کردم. یکی شان این بود که چهره نشوم. این کار مستلزم این بود که سریال بازی نکنم و در هر محفلی حضور نداشته باشم. من بعد از سال ها به ایران برگشته بودم و می خواستم به راحتی سوار اتوبوس و مترو شوم و در بازار راه بروم. می خواستم من دیگران را نگاه کنم، بدون این که دیگران من را نگاه کنند.»
بازیگر نخواهم مُرد

رم شهری است که تماشای زندگی روزمره دیگران را به بابک کریمی یاد داده است. شهری با عمارت هایی قدیمی و آب نماهایی با مجسمه های برنزی چند صد ساله، شهری با تابستان های گرم و خلوت و جوان های سرخوش، پر حرف و معلاقه مند به گپ و گعده های چندین ساعته در کافه هایی که پیاده روها را به تصرف خودشان در آورده اند.

کریمی در تابستان 1350 به هوای زندگی با مادرش به ایتالیا رفت. او که از نه ماهگی تا پنج سالگی در ایتالیا زندگی کرده بود، به ایتالیا برگشت. کریمی ایده بازگشت به ایتالیا و رفتن به مدرسه سینمایی را در سر داشت، اما او و پدرش فکر می کردند این اتفاق در سال های نوجوانی و جوانی خواهد افتاد اما دلتنگی برای مادر، پدر را مجاب می کند تا پسرک دلتنگ را زودتر راهی رم کند.

«سال ورودم به ایتالیا به یک مدرسه شبانه روزی رفتم و این باعث شد خیلی سریع زبان یاد بگیرم و وارد دنیای آنها شوم. خیلی راحت با بچه ها معاشرت می کردم و به خانه های شان می رفتم. این معاشرت های اجتماعی بعدا در ساخت مستند و رپرتاژها به من خیلی کمک کرد.»

بابک کریمی برای رسیدن به رویاهایش باید به مدرسه ای سینمایی می رفت. مدرسه ای که در نهایت نیمه کاره رها شد. «از همان سال های اول مدرسه سینمایی در تلویزیون خصوصی کار می کردم. کار در تلویزیون به من فهماند که بیشتر اهل عمل هستم تا این که بخواهم تئوری سینما را یاد بگیرم.

نتیجه کارم صبح ها یک شکل بود و در شب ها به یک شکل دیگر. در آن سال ها با یکی از دوستانم از تلویزیون بیرون آمدیم و یک استودیوی شخصی باز کردیم. ما 10 سال این استودیو را داشتیم و برای من دست کمی از دانشگاه نداشت. ساخت هر مدل فیلم مستند و تبلیغاتی و خبری را در این استودیو تجربه کردیم.»

کریمی در کنار تولیدات مستند و خبری در استودیو زیرنویس و دوبله فیلم های ایرانی به ایتالیایی را با فیلم «زیر درختان زیتون» عباس کیارستمی شروع کرد اما در نهایت دوران آزمون و خطا برای هر کسی به سر می رسد و باید وارد دنیای جدی تر و حرفه ای تر شود. «وقتی وارد کار حرفه ای و سطح بالا می شوید، باید یک کار را خوب انجام دهید.

به همین دلیل نمی توانستم مانند وقتی که در آن استودیوی شخصی کار می کردم، همه کاری را در سینما انجام دهم. مدت ها درگیر بودم که بین فیلمبرداری و تدوین کدام را انتخاب کنم. یک روز با پدرم مشورت کردم و برایش توضیح دادم که مانده ام چه کار کنم. منتظر بودم ساعت ها برای من نطق کند اما فقط یک سوال از من پرسید که بین همه این کارها کدام کار است که هنگام انجام آن متوجه گذشت زمان نمی شوم.
خیلی سریع جواب دادم تدوین. گفت پس همان کار را انجام بده چون وقتی متوجه گذشت زمان می شوی از آن کار زجر می کشی. برای همین در دراز مدت جواب نمی دهد اما کاری که ضمن آن متوجه گذشت وقت نشوی یعنی آن را با علاقه انجام می دهی و حس لذت داری. پس چه بهتر که زندگی و درآمدت هم با لذتت همراه باشد.»
بازیگر نخواهم مُرد

یکی از لذت های زندگی زنده نگه داشتن کودک درون است. کودکی که معمولا در سال های میانسالی و در تصمیم های حسابگرانه زندگی روزمره دیگر جایی ندارد. بابک کریمی از مردهای 56 ساله ای است که حسابی حواسش به کودک درونش است.

کریمی سه سال پیش در یکی از مصاحبه هایش گفته بود شاید یک موتور بخرد و بعد از این که کلاه کاسکت به دست وارد تحریریه شد، یادم افتاد که چند روز پیش یکی از بچه های مجله هم او را حوالی خیابان ولیعصر دیده بود که سوار موتور آبی اش بوده است.

«موتورسواری را از هفده سالگی در ایتالیا با یک موتور گازی شروع کردم. در رم فقط یک مدرسه سینمایی بود و از خانه ما خیلی دور بود. باید دو ساعت زودتر از خانه بیرون می آمدم و سه تا اتوبوس عوض می کردم تا به مدرسه برسم. یکی از مسیرها هم خیلی پرترافیک بود و اتوبوس همیشه خیلی دیر می رسید.»

همین باعث می شود تا او هم مانند همه جوان های رم موتور بخرد اما موتورسواری همیشه حاشیه هایی هم دارد. «جوان که بودم چندتا تصادف جانانه با موتور کردم که اولین شان، احمقانه ترین شان هم بود. تابستان بود و شهر خیلی خلوت بود. یک روز با موتور رفتم سراغ یکی از دوستانم تا در شهر دور بزنیم. تند نمی رفتم اما چون حرف می زدیم، مدام پشت سرم را نگاه می کردم. در یک خیابان طولانی می رفتیم و همین طور که سرم رو به عقب بود یک صدای وحشتناک بوق شنیدم.

از پهلو به شدت با یک ماشین تصادف کردیم. آن موقع تازه این موتورهای گازی باب شده بود و گواهی نامه نمی خواست و جوان ها خیلی سوار می شدند. هر روز هم یکی از این اتفاق ها می افتاد. پیرمردهایی که در اطراف بودند شروع کردند به داد و بیداد که این جوان ها موتورسواری بلد نیستند.»

اما حالا او یک موتورسوار کاربلد است. «در این چهار پنج سالی که در تهران زندگی می کنم، هیچ وقت فکر خرید ماشین نبوده ام. سال اول با مترو و بی آر تی این طرف و آن طرف می رفتم. الان هم یک موتور بزرگ خریده ام که بتوانم با آن سفر بروم. ایران را کم می شناسم و می خواهم با همین موتور سفر بروم. جاده های ایران را هنوز خوب نمی شناسم. فعلا تا دیزین رفته ام و چند روز دیگر هم یک سفر یکروزه به قزوین می روم. بعد که جاده ها را بیشتر بشناسم، سفرهای طولانی تری خواهم رفت.»

حالا بابک کریمی با موتور بزرگ آبی اش تا الموت و ساحل دریای خزر هم رفته است. این طور که پیداست جاده ها خیلی زود با کریمی اخت شده اند.

بازیگر نخواهم مُرد

مغیر از عکس های سفر، می شود کار، دلخوشی ها و ناخوشی های زندگی روزمره بابک کریمی را در صفحه شخصی اش دید. بابک کریمی با فضای مجازی رابطه خوبی دارد. «خبرهای عجیب و غریب را خیلی دوست دارم و یک مدت خیلی طولانی دنبال این طور خبرها می گشتم. خبرهایی را که مرز تفکرم را کمی جابجا می کنند با دیگران به اشتراک می گذارم. بعدها فهمیدم که صفحه ام خیلی طرفدار پیدا کرده است. قبلا فکر می کردم اینها فقط برای خودم جالب است.»

و گوشش برای شنیدن هر موسیقی باز است. موسیقی ها را می شنود و در پوشه هایی با اسم های خاص برای روز مبادا ذخیره می کند. «همه سبک های موسیقی را گوش می دهم؛ از موسیقی های روز مصرفی تا جاز. در کامپیوتر خانه ام هم فقط موسیقی دارم.

در سفرهایم به مغازه های فروش موسیقی می روم و معمولا آهنگ های محلی شان را می خرم. موسیقی حس خالص است. برای بازیگری هم خیلی از موسیقی استفاده می کنم. به نظرم هر جمله ای در فیلمنامه یک نت خاصی دارد و من مشابهش را در موسیقی پیدا می کنم. ممکن است در روز به موسیقی گوش کنم که به من حس خاصی را منتقل می کند.
آن را در پوشه مخصوصی می گذارم و در زمانی که بخواهم آن حس را در بازی نشان دهم، آن را گوش می کنم. گاهی وقت ها هم در هاردم می گردم و موسیقی را که از سال ها قبل دارم پیدا می کنم و حس می کنم برای بازی در یک صحنه خاص به من کمک می کند.»

هر ترک موسیقی می تواند بابک کریمی را وارد دنیای دیگری کند، دنیایی که ممکن است مسیر تازه ای برایش باز کند و او را به سمت تجربه های دیگری در زندگی ببرد. تجربه هایی که گاهی برای رسیدن به آنها لازم است زیر میز بزند و دوباره همه چیز را از اول بچیند. درست مانند روزی که به این نتیجه رسید که تجربه زندگی در ایتالیا تمام شده و زندگی اش را زیر بغلش زد و بعد از چهل سال به ایران بازگشت.

بازیگر نخواهم مُرد

«پدرم همیشه معتقد بود من در ایتالیا وقتم را تلف می کنم و می گفت باید بازیگر شوم.» بابک کریمی اما با حرف پدرش تصمیم نگرفت پرونده زندگی در ایتالیا را ببندد. «احتیاج به تنهایی و سکوت داشتم و تصویری که مدام در ذهنم می آمد، این بود که خودم را تنها در کویر می دیدم. در آن روزهای متشنج این تصویر کویر به من آرامش می داد.»

بابک کریمی یک سال قبل از بازی در فیلم «جدایی» تصمیم گرفت به ایران برگردد. مدت ها بود که از کار تدوین لذت نمی برد و مدام به یک مرخصی طولانی فکر می کرد. کریمی هر وقت به بازگشت به ایران فکر می کرد، خودش را تنها در کویر می دید و برای همین هم در حال رسیدگی به کارهایش در ایتالیا و تدارک سفر به ایران و کویرنوردی بود که اصغر فرهادی به او زنگ می زند. «فرهادی به من زنگ زد و گفت که دوست دارم با هم کار کنیم.

فیلم هایش را دیده بودم اما خودش را نمی شناختم. در اپیزودی که کیارستمی در فیلم «بلیت ها» ساخته بود، یک نقش کوتاه سه – چهار دقیقه ای بازی کرده بودم. فرهادی در خانه یکی از دوستان مشترک مان این فیلم را دیده بود و به من زنگ زد. خیلی خوشحال شدم و چون چهره اش را ندیده بودم در اینترنت سرچ کردم. در همان تماس تلفنی گفت که طرحی دارد و بعد از تمام شدنش با من تماس می گیرد.
یک سال گذشت و من این تماس تلفنی را فراموش کردم اما درست وقتی داشتم زندگی ام را جمع و جور می کردم و آماده سفر به ایران می شدم، فرهادی زنگ زد و طرح فیلم «جدایی» را پشت تلفن برایم تعریف کرد. گفت فیلمنامه را برای گرفتن پروانه ساخت به ارشاد داده ایم و دو سه ماه دیگر تمرین ها را شروع می کنیم. از من خواست اگر می توانم آن موقع به ایران بروم. من هم گفتم اتفاقا عازم ایران هستم و بعد خود به خود راهمان با هم یکی شد.»

از آنجایی که ما معمولا فقط می توانیم تصمیم گیرنده تغییر در زندگی مان باشیم و اتفاق ها و جزییات این تغییر تا حد زیادی از دست ما مخارج است، کریمی تنهایی را که در کویر دنبالش می گشت، در پشت صحنه شلوغ و پر بازیگر «جدایی» و در روزهای تمرین برای صحنه های دادگاه پیدا کرد. «وقتی به تهران آمدم کار با فرهادی چندان قطعی نبود.

ما همدیگر را ندیده بودیم و ممکن بود در آشنایی اولیه به این نتیجه برسیم که این نقش مناسب من نیست اما جلسه اول و دوم خوب پیش رفت و عملا آن تنهایی و کویرنوردی به تجربه بازی در «جدایی» تبدیل شد. تمام آن روزهایی که تمرین می کردیم تا شخصیت آن قاضی در بیاید، عملا همان تنهایی شد که دنبالش بودم و اتفاقی بود که زندگی من را عوض کرد.»

حالا بابک کریمی شش سالی است که در تهران ماندگار شده است. شهری با یک قلب تپنده که او را وادار می کند ریسک های دیگری را هم در زندگی اش تجربه کند. «من قلب تپنده ای در این شهر پیدا کردم که نسل جوان است. جوان ها کم کم اصول تفکر نسل قبل را تحت تاثیر خودشان قرار می دهند. آنها زبان می دانند و فیلم های تولید شده در همه دنیا را می بینند و جهان بینی وسیع تری دارند.»

بازیگر نخواهم مُرد
بابک کریمی اهل ریسک های بزرگ و کوچک است. شاید سینما و جادویش نقش پررنگی در ریسک پذیری او داشته باشد. او می خواهد حامی فیلمسازان جوان باشد اما نگرانی هایی هم برای سینماگران جوان دارد. «نگران روندی هستم که سینمای ایران در پیش گرفته است. نسل قبل فیلمسازان زندگی را می دیدند و فیلم می ساختند اما این نسل فقط فیلم می بیند و فیلم می سازد.
برای همین خیلی کم پیش می آید در فیلم ها یک پلان اصل و غیرتکراری ببینیم. شخصیت پردازی ها به شدت غیرواقعی است. بعضی وقت ها فیلم هایی می بینیم که دوست دارم بروم پیش فیلمسازش و بگویم یک نفر را در این شهر شانزده میلیون نفری به من نشان بده که این طور حرف می زند یا فکر می کند. من اسم این فیلم ها را گذاشته ام «رئالیسم من درآوردی».
یک روزی رئالیسم شاعرانه داشتیم که عباس کیارستمی سردمدارش بود. بعد به رئالیسم واقع گرایانه مانند فیلم هایی که فرهادی می سازد، رسیدیم ولی نسل جدید رئالیسم من درآوردی دارد.»

او چندان دل خوشی از شخصیت ها و داستان های فیلم هایی که می بیند ندارد و در انتخاب نقش هایش همیشه یک نکته را بیشتر از بقیه لحاظ می کند. «من باید نقشی را بازی کنم که وقتی در خیابان راه می روم او را ببینم. قرار نیست در یک فیلم فانتزی و مریخی بازی کنم که متاسفانه این روزها نمونه هایش را زیاد می بینیم. فیلم هایی که به ظاهر واقعیت را تعریف می کنند اما واقعیتی که اصلا وجود ندارد.»

برای بابک کریمی کسل کننده ترین نقش ها، نقش های مثبت است. آدم هایی که از اول  تا آخر فیلم یک شخصیت را دارند و اصلا ذهن تماشاچی را نسبت به خودشان و رفتارهای گاه و بی گاه ضد و نقیض شان کنجکاو نمی کنند. «یکی از بی مزه ترین نقش ها، نقش های مثبت است. به نظرم بازی کردن در این نقش ها مزه ندارد. در حالی که نقش های منفی خوبی شان این است که آدم های منفور از همان ابتدا خودشان را منفور نشان نمی دهند.

اتفاقا باید خودشان را خوب نشان دهند. بعد از مدتی باید در چشم ها یک چیزهایی لو برود و این شک را برای مخاطب ایجاد کند که شاید این شخصیت چندان هم خوب نباشد. به نظرم این ریزه کاری هاست و نقش و رابطه با تماشاچی را برایم جذاب می کند. من عاشق این شخصیت ها هستم.
نقش های مثبت زیادی به من پیشنهاد می شود اما حتی وقتی در حال خواندن فیلمنامه هستم، حوصله ام را سر می برند. آدم های همیشه خوب جعلی هستند چون آنها هم بالاخره یک جایی می بسرند. همان طور که آدم های همیشه بد جعلی اند. ما آدم های متضادی هستیم و در شرایط مختلف واکنش های متفاوتی از خودمان نشان می دهیم.»

واکنش هایی که مانند بابک «فروشنده» و «ماهی و گریه»، پسر ارشد خانواده در «مرگ ماهی» و پدر «خانه دختر» غیرقابل تصور است. او در همه این فیلم، آدم آرام و کم حرفی است که کم کم راز درونش را آشکار می کند. رازی که مانند دنیای واقعی هر کسی درونش دارد و در زمانی بالاخره لو می دهد.

بازیگر نخواهم مُرد

راز بابک کریمی نه خیلی عجیب و غریب است و نه چندان دست نیافتنی. راز او گوش دادن به نصیحت یک جمله ای پدرش است. «کاری را انجام بده که به انجامش اشتیاق داری.»

اشتیاقی که ممکن است بعد از انجام دادن کاری مداوم از بین برد و بهت وظیفه یا روزمرگی تبدیل شود. آنجاست که کریمی راه شوق برانگیز دیگری را انتخاب می کند. «یکی از رازهای خوشبختی به نظرم کنار آمدن با کائنات است.
ما هر چقدر باهوش باشیم، قدر زندگی مان را نخواهیم دانست چون تجربه زندگی از تجربه های ما همیشه جلوتر است. من از وقتی خودم را به کائنات سپردم فقط به این فک رمی کنم که با اشتیاق و جان و دل این کار را انجام می دهم یا نه. این تنها چیزی است که به من حق انتخاب می دهد. حتی سینما هم انتخاب من نیست. من اگر در آفریقا به دنیا آمده بودم، اصلا نمی دانستم سینما چیست. من سینما را انتخاب نکردم، شرایط من را در این مسیر قرار داد.
اما من با علاقه انجام دادن کاری را انتخاب می کنم. تنها چیزی که مطمئنم و می توانم بویم این است که من بازیگر نخواهم مُرد. هر کاری که حس اشتیاق را در من به وجود بیاورد، آن کار را انجام می ده. حالا می خواهد کار در کافه مسعودیه باشد یا هر کار دیگری. اصلا شاید روزی مسافرکشی حالم را خوب کند. آن وقت آن کار را انجام می دهم. حتی خطش را هم انتخاب کرده ام: تجریش به دربند. شب ها هم فرودگاه. حوصله رانندگی در خیابان های شلوغ را ندارم!»

کسی چه می داند، شاید چند سال دیگر در یکی از نصفه شب های خنک پاییز که از یک سفر نه چندان طولانی بر می گردیم، در فرودگاه سوار ماشین بابک کریمی شویم. آن روز بهتر است با مرد فقط سلام و علیک کنیم و بگذاریم در سکوت رانندگی کند چون احتمالا به دنبال تنهایی از جنس دیگری است.

نظرات کاربران
بدون دیدگاه

مطالب تصادفی

ایستگاه سلامت